<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گل شمعدوني</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/</link>
<description>من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 May 2008 05:10:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پارك بهشت مادران</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>خيلي حرف دارم كه بنويسم و هر روز هم مي خوام بنويسم. اما نمي شه. تازه وقتي هم كه مي نويسم فقط دو جمله مي شه. اين همه چيزي كه مي خوام بگم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پارك نزديك خونمون شده مخصوص بانوان . اول گفتم چه كار مسخره اي . مثلا من با مانتو و روسري برم تو بعدش روسري و مانتومو دربيارم و بگيرم دستم ! ، خوب رو سرم باشه كه راحت ترم . چند روز پيش رفتم .خيلي خوشم اومد. نه به خاطر اينكه مي شد روسريتو در بياري يا بدون مانتو دوچرخه سواري كني يا با يك تاپ راه بري . فقط به خاطر اينكه هر جور دلت مي خواست مي تونستي باشي و هر كسي يه جوري بود. يكي روسريشو محكم بسته بود. يكي روي شونش بود. يكي هم با تاپ بود. يكي هم با لباس ورزشي و خلاصه هر جور كه مي خواستي. برام خيلي دلنشين بود. آزادي ظاهري كه توي ۳۰ سال زندگيم فقط توي چند روز مسافرت دبي حسش كرده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 05:10:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار و دندون</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>۶ روز آنتي بيوتيك و دو تا آمپول هنوز اين سرفه هامو درمون نكرده ! علي و بهار هم به خاطر اينكه من احساس تنهايي نكنم ، گاهي با من هم صدا مي شن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روزي كه بهار دندون در آورده ، همش صورتشو يه جوري مي كنه انگار كه مي خواد دندونشو نشون بده.برام خيلي جالبه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;احساس مي كنم متوجه همه چي هست و ديگه همه چي رو مي فهمه. اما فقط نمي تونه نشون بده يا حرف بزنه. اما متوجه همه كار مي شه. كي رفت ، كي اومد ، كي مي خواد بره ، كي چي مي خوره ، وقته خوابه يا غذا يا دوا ، يا خلاصه هر اتفاق ديگه اي. هر جا كه نشسته حواسش به همه جاي ديگه خونه هست و اينكه هر كي داره چي كار مي كنه. اون الان داره مثل يك ضبط صوت ، همه چي رو ضبط مي كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار چهار دست و پا مي ره و دستشو به مبل و ميز مي گيره و مي ايسته. فكر مي كنم به اميد خدا تا تولد يكسالگيش ديگه راه بره. (اميدوارم) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 05:06:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرواريد</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>مي گن اگر مي دونستين كه دندون در آوردن چه قدر دردناكه ، آرزو مي كردين كه بچه هاتون هيچ وقت دندون در نيارن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱۰ روزه كه بهار اسهال شده و بالاخره سه شنبه بعد از دو شب درد و گريه و زاري ، يك مرواريد كوچولو توي دهن بهار سبز شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته هنوز اسهالش بهتر نشده اما دكتر گفت فعلا از دندون دومي خبري نيست. بهار ما يك كمي هم سرما خورده و سرفه مي كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر خسته هست و كم خوابي داره كه از ديشب ساعت ۹ كه خوابيده ، هنوز بلند نشده . طفلكي بچم ، چه دردي داشت اون دو شب. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چه خوب كه اين دردا يادمون مي ره. كسي هست كه از دندون درآوردنش خاطره اي تو ذهنش مونده باشه ؟ !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 05:45:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك روز با خودم</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>بهار رو گذاشتم خونه مادر شوهرم و راه افتادم به سوي گرفتن كوپن !!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آخه مي دونين برنج خيلي گرون شده و ممكنه ناياب بشه و فقط دولت با كوپن برنج بده !!! از اون حرفا بود نه ؟ حالا ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ساعت ۱۰ و نيم از خونه خارج شدم و ساعت ۶ بعد از ظهر رسيدم خونه . و دقيقا ۵ ساعتو ۱۵ دقيقه توي صف دريافت كوپن توي پست خونه تجريش وايساده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدتها بود كه توي همچين صفهايي نايستاده بودم. فكر كنم آخرين بار ، ثبت نام ترم آخر دانشگاه بود. وقتي تموم شد از اينكه يك دانشجوي ايراني هستم و توي بهترين دانشگاه ايران درس مي خونم شرمنده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون روز هم توي صف كوپن شرمنده بودم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعوا شد ، بي نوبتي شد ، گرم بود ، بو مي يومد ، هل مي دادن ، بچه هاي كوچيك گريه مي كردن ، زنها فحش مي دادن ، پير تر ها از صف مي يومدن بيرون و بعد يادشون مي رفت كه جاشون كجاست ، جوون تر ها دست به يقه مي شدن ، بعضي ها ساكت بودن و نگاه مي كردن ، بعضي ها كنار ديوار چرت مي زدن ، بعضي ها روي زمين با موبايل بازي مي كردن و مسولين پست با خونسردي تمام كوپن مي دادن. بدون توجه به سرو صدا و دعوا . بعضي وقتها هم قهر مي كردن كه چرا دعوا مي كنين و ما ديگه كار نمي كنيم ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم تماشاچي بودم. سعي كردم حرص نخورم. مجبور نبودم توي صف وايسم - مثل ثبت نام دانشگاه - اما ايستادم تا روزم حروم نشده باشه. آخه از اولش نمي دونستم كه اينقدر معطل مي شم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتي كوپن رو گرفتم و توي تاكسي نشستم با خودم فكر كردم كه به چند ساعت دوري از بهار مي ارزيد؟ بنازم به قدرت خدا ، كه اين قدر گوشاش تيزه و گفت مي خواي از خودت بگي ، خوب بگو .... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 11:36:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهار يا خودم</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;A href=&quot;http://noonoosh.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;مامان آوا&lt;/A&gt; گفت كه درمورد بهار بنويسم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونقدر چيزي در مورد بهار دارم كه بنويسم ..... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما بارها و بارها به خودم گفتم نه . من بايد به جر بهار چيزهاي ديگر هم ببينم ، بشنوم و بتونم بنويسم. شايد خيلي موفق نبودم اما به هر حال بعضي وقتها تونستم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينكه من چي دوست دارم، من چي كار مي كنم، من چي مي خونم ، من به چي فكر مي كنم، من نظرم چيه همون اندازه مهمه كه بهار چي و چي .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما خوب چون خواستيد من هم با كمال ميل مي نويسم . مي دونين چون كه خيلي اصرار كردين ! و گرنه من خيلي چيزا در مورد خودم دارم كه مي تونم بنويسم. [شكلك آدم دروغگو]&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار ديگه بدون كمك و بدون افتادن گاه و بي گاه ، مي شينه. &lt;BR&gt;هنوز دندون در نياورده. اما لثه هاش خيلي مي خواره. &lt;BR&gt;حسابي تلويزيوني شده. وقتي ميايم جلوش ، سرك مي كشه تا ببينه تلويزيون چي داره نشون مي ده. مثل موش مي شينه جلوي تلويزيون و نگاه مي كنه. البته مي گن خوب نيست اما فعلا محل بازيه بهار جلوي تلويزيونه و اسباب بازياش اونجا پهنه. &lt;BR&gt;تا حالا چند بار كه بهار رو با كالاسكه بردم بيرون بهم گفتن چه پسر بد اخلاقي !!!!!! جالب اينجاست كه اتفاقا بهار دختر خيلي خوش اخلاقيه &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt; خوب درستش اينه كه خودشو براي غريبه ها بگيره ديگه . نه ؟؟&lt;BR&gt;دكتر بهار گفت كه شير نخوردن بهار و تازگي غذا نخوردنش ! كاملا به ژن مربوط مي شه و ارثيه. برام خيلي جالب بود. ظاهرا باباش هم در بچگي همينجوري بوده.&lt;BR&gt;براي بهار يك دامن چين چين خريدم. واقعا كه مثل دختر دهاتيا مي شه وقتي تنش مي كنم. نمي دونم چرا خريدم . خوب هوس كردم ديگه !&lt;BR&gt;بقيش باشه بعدا. فعلا بايد برم بهش شير با قاشق بدم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 10:36:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شرح پريشاني</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;طولانيه . اما حوصله كنين و بخونين . واقعا زيباست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته شايد چون من ازش خاطره دارم اين قدر دوسش دارم !!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ياد دوران مدرسه بخير . &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://ganjoor.net/vahshi/divanv/tarkibatv/sh1/&quot;&gt;http://ganjoor.net/vahshi/divanv/tarkibatv/sh1/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 08:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>طالبي</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>بوي طالبي مي ياد &lt;BR&gt;بوي تابستان، بوي نسيم گرم تابستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;بوي ويار زن، بوي حاملگي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;انگار همين ديروز بود ، اما نه ، يك سال پيش بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;بوي خانه، بوي خواب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;ياد لباسهاي تنگ قديمي ، ياد لباسهاي گشاد حاملگي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;ياد سركشي هاي گاه و بي گاه علي&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;انتظار جديد، انتظار زيبا، انتظار بهار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;بوي طالبي مي ياد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 08:43:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فروردين 87</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>۱- عيد رفتيم شمال و خيلي خوش گذشت. البته جاي شما فيزيكي اصلا خالي نبود اما يه جور ديگه جاتون خالي بود. من هنوز به تعطيلات با بچه عادت نكردم. توي تعطيلات من ، از اينكه نيمروز جلوي يك پنجره باز بخوابي تا نسيم بهاري به صورتت بخوره و يك كتاب دستت بگيري و دو خط كه خوندي چشات گرم بشه و يه چرت مرغوب بزني خبري نبود كه نبود. اما بچه هم خودش شيريني هايي داشت كه تا حالا نداشتمش.&lt;BR&gt;۲- از سفر كه برگشتيم ، بهار چند روز خيلي اذيت كرد. مثل اينكه شلوغي و بغل و بازي ، خيلي بهش حال داده بود و دوباره خودشو با من تنها مي ديد و همش مي گفت كه بغلم كن و باهام بازي كن. چند روز گذشت تا دوباره به آرامش خونه عادت كرد. البته بر خلاف ما كه توي تعطيلات چاق شديم ، بهار خانوم ما خيلي وزن نگرفته بود.&lt;BR&gt;۳- بهار ديگه بدون كمك مي شينه و چند روز هست كه دستشو به يه جايي مي گيره و روي زانوهاش بلند مي شه. اما هنوز از دندون خبري نيست كه نيست. &lt;BR&gt;۴- دلم واقعا براي وب لاگم و نوشتن تنگ شده بود. اما همش روزها مشغول جمع و جورم كه اصلا فايده اي نداره. بهم گفتن كه خونه بچه دار هميشه به هم ريختس. اما من هنوز عادت نكردم. &lt;BR&gt;۵- امروز براي اولين بار دلم مي خواست كه خواننده هام منو نمي شناختن. اونوقت چيزهاي ديگري مي نوشتم. &lt;BR&gt;۶- دچار بيماري &quot;خانه&quot; شدم. حرفاي خاله زنكي مي زنم ، به حرفاي خاله زنكي گوش مي دم، فكراي خاله زنكي مي كنم ، غر مي زنم ، نق مي زنم ، ... فكر مي كنم بايد يه فكري به حال خودم بكنم. فكر كنم از ورزش شروع كنم. منتظرم مامانم از سفر بياد.&lt;BR&gt;۷- اگر بچه نداري ، اصلا نمي فهمي كه چي مي خوام بگم. بي خودي تلاش نكن. فقط اگر مادر يا پدري مي فهمي ، گوش كن  : 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه آدما مي تونن چند تا دوست داشته باشن ، چند تا همسايه ، چند تا همكلاسي&lt;BR&gt;همه آدما مي تونن چند خاله داشته باشن، چند دائي ، چند تا عمه يا چند تا عمو&lt;BR&gt;همه آدما مي تونن چند تا خواهر داشته باشن يا چند تا برادر&lt;BR&gt;همه آدما مي تونن چند تا بچه داشته باشن يا حتي چند تا نوه&lt;BR&gt;همه آدما مي تونن چند تا مادر بزرگ داشته باشن، مي تونن چند تا پدر بزرگ داشته باشن&lt;BR&gt;اما آدما فقط يك مادر دارن و يك پدر . هيچ قانون و هيچ استثنايي هم نمي تونه اين اصل رو عوض كنه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرا اينو نوشتم ؟ چرا به اين موضوع اصلا فكر كردم ؟ ترسيدم ؟ كسي يا چيزي منو ترسونده ؟ &lt;BR&gt;آره ترسيدم .&lt;BR&gt;دلم مي خواد هميشه  من و بهار و علي تنها باشيم . علي هم اشكالي نداره. آخه اون هم براي بهار فقط يكيه و شايد اون هم به اندازه من ، مي تونه بترسه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بيماري &quot;خانه&quot; ام جديه. نه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 10:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین بهار</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>بهارم صورتت را بگشا &lt;BR&gt;چراکه تا چند روز دیگر طبیعت با نسیم بهاریش صورتت را نوازش خواهد داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارم، تا چند روز دیگر اولین ستایش گیاهان را خواهی دید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارم، تا چند روز دیگر اولین بهار زندگیت را جشن خواهی گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارم، تا چند روز دیگر ، وجودت را با طبیعت همیشه بهار پیوند خواهی زد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تا چند روز دیگر، من و علی اولین عید با تو بودن را جشن خواهیم گرفت، خواهیم خندید، پایکوبی خواهیم کرد، بهار را با تو زمزمه خواهیم کرد، خنکای نسیم را با تو خواهیم بویید و شبنم طبیعت را با تو خواهیم چشید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهارم، وجود تو زندگی رنگی ما را رنگی تر کرد و ما هر روز خدا را شکر می کنیم که هر روزمان را بهاری کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهار طبیعت بر همگی خوش باد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Mar 2008 21:19:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره سفر</title>
<link>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>فکر نمی کنم نوشتن از دوبی خیلی تازگی داشته باشه. همتون رفتین و دیدین. من برای چندمین بار رفتم. علی دیگه قول داده که دفعه دیگه منو دوبی نبره. بریم یک کشور دیگه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دفعه با دفعه های قبلی یک تفاوت عمده داشت. قبلا از اینکه این کشور چه جوری با این همه بی آبی این قدر گل و گیاهو آبیاری می کنه تعجب کرده بودم و این دفعه از اینکه چه جوری آب این همه آدم رو تامین می کنه تعجب کردم. هر چی سرمو می چرخوندم فقط برج بود. بلند و زیاد . و یک عالمه کارگر هندی که مشغول کار بودن. از دور مثل اسباب بازی بودن. مثل لگو. منظم و با قاعده بالا می رفتن. حتی صدای ساخت و سازشون هم منظم بود ! به هر حال از قدیم گفتن دنیا دیدن بهتر از دنیا خوردنه. حتی اگر هر دفعه فقط قسمتی از دنیا که اسمش دبی هست رو ببینی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 09 Mar 2008 07:55:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadehhaeri&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>azadehhaeri</dc:creator>
<guid>http://azadehhaeri.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
