روز جمعه، ۷ دي ماه ۸۶ ، بهار اولين سفر خودش رو تجربه كرد. صبح زور راه افتاديم به سمت شمال. چند ساعت اول خواب بود. بعدش بلند شد، يك كمي دور و برشو نگاه كرد و تصميم گرفت كه دوباره بخوابه. حدود ظهر به مقصد رسيديم و خانواده شاد و خوشحال بهار، ورود بهار رو با يك شعر زيبا خوش آمد گفتند. اون روز عصر، بهار خيلي ناآرومي كرد. آخه خيلي شلوغ پلوغ بود و بهار كه هميشه تو خونه با من تنهاست، خيلي به اون همه سروصدا عادت نداشت. اما شب كه رفتيم توي اتاق خودمون تا صبح راحت خوابيد. فرداي اون روز بهار پيش باباش موند و مامان بهار يك كوه نوردي حسابي كرد. جاي شما خالي، بعد از يكسال پياده روي نكردن، واقعا چسبيد.
روز سوم هم ساعت ۱۱ راه افتاديم به سمت تهران. اما به دليل برف، قسمتي از جاده رو خيلي يواش اومديم و سفرمون ۲ ساعت طولاني تر شد. بهار خيلي خسته شده بود و خيلي نق زد. اونقدر خسته بود كه وقتي ساعت ۹ شب خوابيد، فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بيدارش كردم ! البته من توي اين فاصله ۴ بار بهش شير دادم اما خوب ، اون از خواب بيدار نشد.
امروز هم رفتيم دكتر و واكسن ماه چهارم رو زديم. يك كمي تب داره اما با استامينوفن بهتر بشه. اين دفعه از ماه دوم كمتر ناآرومي كرد.
وقتي رفتيم دكتر يك ماماني ، نوزاد ۱۵ روزشو آورده بود دكتر. خيلي كوچيك بود. باورم نمي شد كه بهار هم يك روزي به اون كوچيكي بوده. خيلي زود گذشت.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:24  توسط آزاده حائري
|
