اون شبي كه مردم خانه خراب بم توي سرما مي لزيدن و گريه مي كردن، من توي يك خونه گرم ، مي خنديدم.
از اون سال به بعد، هر وقت كه از اين زلزله ياد مي كنم، ناخودآگاه پشتم مي لزه و از خدا طلب بخشش مي كنم.
من اون شب نمي دونستم كه خدا قراره براي اون مردم يك چنين سرنوشتي رو رقم بزنه.
نمي دونم اگر مي دونستم چي كار مي كردم اما شايد توي خونه مي موندم تا عذاب وجدانم كمتر بشه يا شايد پيشاپيش براي اون سرما زده ها، لباس گرم جمع مي كردم تا يك كمي از گرماي اون جشن رو به زلزله زده هاي دل شكسته هديه كنم.