چقدر شيرينه وقتي كه بهار رو محكم بغلم مي گيرم تا گرم بشه.
چقدر شيرينه وقتي كه بهم نگاه مي كنه و مي خنده.
چقدر شيرينه وقتي با نگاهش، وجود منو طلب مي كنه.
چقدر شيرينه با بودن من در كنارش احساس آرامش مي كنه و مي خوابه.
خدايا از اين بهار شيريني كه به من دادي متشكرم.
ديگه روزا توي خونه خيلي كلافه مي شم. همش دلم مي خواد برم بيرون. حيف كه هوا خيلي سرد شده و گرنه هر روز با بهار مي رفتيم پياده روي.
اين دخترك ما، ديگه شروع كرده به حرف زدن. فكر كنم صداي خودش باعث سرگرميش مي شه و خوشش مياد. براي اينكه وقتي تنهاست همش با خودش حرف مي زنه و بازي مي كنه.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 9:18  توسط آزاده حائري
|