امروز صبح دو تا گلدون خونه رو ، در واقع تنها گلدوناي خونه رو بردم گلفروشي كه خاكشونو عوض كنم. توي بارونا و صبح زود، قبل از اينكه علي از خونه بره بيرون. وقتي برگشتم ، در حاليكه با زحمت زياد داشتم گلدونا رو مي ذاشتم توي آسانسور كه بيارمشون بالا، اين آقاي خوشبخت رو ديدم كه از راه رسيد و با هم در آسانسور همسفر شديم. يك كيسه بزرگ ، دارو خريده بود. يك كيسه به بزرگي وقتي كه مي رين بقالي و دوتا شير و يك ماست و پنير و كره و يك بسته نون سنگك مي خرين ! گفت خانومم مريضه. گفت كه سرطان داره .
به طبقه ما رسيديم. در آسانسور باز شد و اين آقاي محترم در حاليكه به من كمك مي كرد كه گلدونارو از آسانسور بيرون بذارم ، فقط گفت التماس دعا .
و من كه از شدت ناراحتي هيچ كلمه اي به زبونم نمي يومد ، پشت در بسته آسانسور جا موندم و اون آقا با كيسه پر از دوا به طبقه خودشون رفت.
بعضي وقتا به حكمت خدا فكر مي كنم ، اما نمي فهمم. در حدي نيستم كه بفهمم. فقط مي تونم دعا كنم كه من و اون حكمت خدا را بفهميم.
