الان چند روز گذشته و من فرصت نكردم كه اولين خاطره گردش با بهار رو بنويسم. راستش خيلي خوش نگذشت براي اينكه من خيلي ناشي گري در آوردم. اونو توي كالسكه خوابوندم ، پشتش به من بود و منو نمي ديد. هوا هم تاريك بود . سرد هم بود و خلاصه مثل اينكه اين بهار خانوم ما، خيلي غريبي كرده بود و ترسيده بود. از اول تا آخر گريه كرد و غر زد.
چند روز بعدش با علي و بهار رفتيم پارك . اين دفعه خيلي بهتر بود. توي صندلي ماشين نشونديمش. رو به خودمون ، اون هم ما رو مي ديد و كلي حال مي كرد
حالا ديگه هوا يك كمي سرد شده و من براي اينكه بهار رو ببرم بيرون يك كمي ترديد دارم.
دوستان عزيز بچه دار، آيا توصيه اي براي پياده روي با بهار در اين هوا دارين ؟
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 16:58  توسط آزاده حائري
|