يه خريد از شهروند، دو بار روشن كردن ماشين لباس شويي، نهار درست كردن، و يك كمي جمع و جور كافيه براي اينكه از ۹ صبح تا حالا كه ساعت هست ۱۵:۱۹ ، سر پا وايسي.
البته بچه داري رو ازش حذف كردم چون اولا كه عمه ياسي بود و اين وظيفه مهم به اون محول شده بود در ثاني بچه داري حتي اجازه يك دستشويي رفتن راحت رو هم به آدم نمي ده چه برسه اوووووون همه كارهايي كه گفتم، بنابراين خنده دار مي شد اگر در كنار اونها بچه داري رو هم اضافه مي كردم !
********************
تا حالا با بهار نرفتيم توي خيابونا. يعني مسافت بين دو تا خونه رو با ماشين رفتيم ولي اينكه با بهار بريم پارك يا بريم خريد يا بريم گردش، نه. حتما اولين تجربه گردش با بهار رو براتون مي نويسم. بايد جالب باشه.
********************
هر كي اومد ديدن بهار، گفت واي چه دختري ! همين ! ما نفهميديم واي چه دختري يعني چي، چه دختر خوشگلي؟ چه دختر زشتي؟ چه دختر با نمكي؟ چه دختر بي نمكي؟
ما هم كه به عنوان يك مادر قربان صدقه دستو پاي بلوري بچه مان مي رويم، به غيرتمان خيلي برخورد و گشتيم و گشتيم و از بين چندين هزار عكسي كه توسط پدر بزرگ بهار گرفته شده بود، بهترين عكسها را انتخاب كرديم و براي اين جماعت كم رو فرستاديم. و بعد از آن ايميل هايي بود كه يكي پس از ديگري به دستمان رسيد و قربان صدقه بهارمان شدند و دل اين مادر را شاد نمودند. باز هم از لطف دوستان بي نهايت سپاسگزاريم.