دو روز پيش اولين باران پاييزي سال 86 باريد.
من هم بهار رو گذشتم پيش مامان بزرگش و با يك چتر و ژاكت قرضي از خونه زدم بيرون. پياده روي توي خيابان دربند زير درختهاي بلند و سبز ، واقعا لذت بخش بود.
"... بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد،
برگهاي سبز بيد ..."
اولين قدم رو كه برداشتم، به ياد دوست دانشگاهم نازنين افتادم. آخه با اون زير بارون خيلي راه رفتم. خيلي حرفها زدم. خيلي خنديدم و خيلي گريه كردم. نازنينم ، دلم برات تنگ شده. اون روز جات خالي بود تا زير بارون ، به سمت تجريش قدم بزنيم.
از اينكه پياده راه مي رفتم، از اينكه سالم بودم، از اينكه خوشحال بودم، از اينكه از بوي خاك گرم تابستاني لذت مي بردم، از اينكه لرزش برگهاي زرد درختها رو زير پام حس مي كردم، از اينكه آخرين نفسهاي درختهاي نيمه سبز رو مي شنيدم ، خدا رو شكر كردم.
خدايا ، اگر گاهي ناراضيم، اگر گاهي از درد شاكي هستم ، اگر گاهي از دلتنگي گريه مي كنم، اگر گاهي بي حوصلم تو به پاي ناشكري نگذار. بلكه اين ها همه از روي ناداني است. گاهي چشمانم تنگ مي شود و ديگر نمي توانم به اين همه زيبايي ها نگاه كنم. اما آن روز باران، گرد و غبار اطراف چشمان من را نيز شست و من سبك بال و بينا، بر روي سنگفرش خيابان قدم بر داشتم و از اين همه زيبايي حيرت كردم.