پنجره باز است. برگ درخت حتي يك تكان كوچك هم نمي خورد. باد بي باد. هوا گرم است. خورشيد كم كم قدم رنجه مي كند و مي خواهد به سرزمين كوچك ما بتابد. بلند مي شوم. كولر را روشن مي كنم و دوباره دراز مي كشم. نسيم خنكي مي وزد. چقدر اين نسيم خنك كولري با نسيم خنك پاييزي متفاوت است. اين نسيم خنك كولر مرا به سالهاي قبل مي برد.
چقدر به نظر دور مي آيند. امتحانهاي ثلث سوم تمام شده است و اتاقم پر است از كتابهايي كه از روز اول امتحان روي ميز و روي زمين تلنبار شده اند تا روز آخر، همگي روانه سطح آشغال شوند. روز آخر چقدر برايم شيرين بود. روز اتاق تكاني بزرگ. اتاقم تميز مي شد. مرتب و قشنگ.
يكي دو سال برنامم اين بود كه صبح زود بلند مي شدم و با مامانم مي رفتم پارك ملت پياده روي. برمي گشتم ، هنوز هوا خيلي روشن نبود. مي خزيدم زير لحاف. هواي خونه خنك. رمان دزيره رو دستم مي گرفتم و مي خوندمو از هواي لطيف اتاقم و از ظاهر قشنگ و مرتب اون ، لذت مي بردم.
امروز چقدر از اون روز دوره. اما خوشحالم كه يك نسيم خنك صبح گرم تابستان، منو ياد اون روزا مي ندازه. به ياد تابستان هاي دوران مدرسه. به ياد كتاب دزيره و كتابهاي مجيد. صداي گرم خورشيد، منو ياد صدا چرخ خياطي مامان مي ندازه. چقدر اون صدا به من آرامش مي ده. اون صدا يعني اينكه مامان هست و داره نفس مي كشه و داره زندگي مي كنه. و من هميشه كنار تيكه پارچه هاش دراز مي كشيدم و نگاهش مي كردم. آخرش هم يك خياط ماهر نشدم. بهم مي گفت بيا دكمه هاي لباسا رو تو بدوز ، بابتش بهت پول مي دم. اما من بيكار بودن رو ترجيح مي دادم. خوب ديگه تنبلي شاخ و دم نداره.
توي اين فكرا بودم كه دوباره خواب رفتم. مطمئنم كه چندين سال بعد، وقتي كه نسيم خنك صبح تابستان مي وزه، من به امروز فكر مي كنم. به اينكه سحر، از خواب بيدار مي شدم و با تكانهاي سحري بهار، زندگي جديد ديگري را تجربه مي كردم.
