داشتم بهار رو ناز مي كردم. داشت تكون مي خورد.
بابام گفت : "خيلي دوستش داري؟"
گفتم : "آره ، آخه شش ماهه كه براش خيلي زحمت كشيدم !"
بابام يك نگاهي بهم كرد كه اول منظورشو نفهميدم. بعدش وقتي فكر كردم ديدم حالت نگاهش، پر از عشق بود. عشق به سه فرزندش كه نه تنها شش ماه ، بلكه بيش از چهل سال از عمرشو براي اونها گذاشته بود.
چهل سال.
اگر اين شش ماه عمر بهار را به حساب سنش بزاريم ، من فقط 1.2% از اون زحمتي كه بابام كشيده ، متحمل شدم. هنوز 98.8% ديگه مونده !!!
بابام هيچي بهم نگفت. اون با تجربه تر و پدرتر از اين بود كه عشق شش ماهه من رو با عشق بزرگ خودش مقايسه كنه و به روم بياره.
اون روز فهميدم كه تازه اول راهم. اگر چه عشقم به بهار بي نهايته اما هنوز قابل مقايسه به عشق پدرم به بچه هاش نيست.
كاش بهار مي فهميد وقتي تكون مي خوره، من چقدر دوستش دارم. اما خب، همونقدر كه من فهميدم، اون هم مي فهمه! طبيعت زندگي همينه و من اين سرنوشتو دوست دارم.
