علي رفته سفر. سه روز.
آخرين باري كه از علي جدا شدم يادم نمي ياد. شايد موقع سربازيش بود. نه ، يادم اومد. فوت عمم بود كه من دو شب رفتم سبزوار. سال پيش بود.
به بودنش خيلي عادت كردم. هيچوقت فكر نمي كردم كه يه روزي بشه كه به شوهرم اينقدر عادت كنم. من كه اصولا يك آدم مستقل و منطقي و نيمه عاطفي هستم ( منظورم اينه كه توي خانواده اصولا به كسي خيلي وابسته نيستم) به علي خيلي وابسته شدم.
خوب علي آقا، خواستم بگم كه دلم برات خيلي تنگ شده و جات اينجا خيلي خاليه. اميدوارم كه زود برگردي.
كنجد هم داره برات دست تكون مي ده و سلام مي رسونه .
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط آزاده حائري
|