من هم تمام تلاشمو كردم و تو گوش اين پدر شوهر مهربان هي خوندمو هي خوندم كه بايد بفرستينش براي تحصيل خارج از كشور، يك جاي خيلي دور ! گفتم اگر بره اله و اگر نره بله و اگر بشه جيم بله !
خلاصه پدر شوهر هم كه فقط موفقيت دخترشو مي ديد، اصلا متوجه نقشه من نشد و دخترش رو باز هم براي تحصيلات به مدت ۲ ماه فرستاد كه بره .
بايد حتما متذكر بشم كه پدر شوهر مهربان من با پيشرفت تحصيلي دخترش كاملا مخالف بود و فقط صحبتهاي افسون كننده من باعث اين تصميم اون شد.
اميدوارم خواهر شوهرم از تحصيلات در اونجا خوشش بياد. شايد هم يك شوهر انگليسي پيدا كرد و موندگار شد.
اصل كلام اينكه الان مادر شوهرم تنهاست و من مي تونم اين دو ماه حسابي سياستهاي انگليسي خواهر شوهر رو كه توي اين ۵ سال تحمل كردم خنثي كنم .
اميدوارم ياسمنگولا خيلي خيلي بهش خوش بگذره >:)