شب خوبي بود.
براي آن شب لحظه ها را بسيار شمرده بودم.
انگار كه من يك وسيله براي خوشحالي ديگران بودم و خوشحالي ديگران، خوشبختي من را چند برابر مي كرد.
همه جا گل بود. همه جا سبز و قرمز و زرد.
همه جا آهنگ بود و رقص.
همه جا نور بود و زيبايي.
و من سفيد بودم و عاشق.
دست همديگرو گرفته بوديم.
انگار كه اگر همديگرو ول مي كرديم، خوشبختي گم مي شد.
مي خنديديم . مي رقصيديم.
انگار كه اگر شادي نمي كرديم، زمان متوقف مي شد.
امشب فقط ما هستيم. من و او. بدون ديگران. بدون رقص و آواز و سرود.
امشب در باهم بودنمان، غبار روزمرّگي را از روي عشقمان پاك مي كنيم، گلدان خانه مان را پر از گل مي كنيم. همه چراغهاي خانه را روشن مي كنيم، و حلقه هاي پيوندمان را بار ديگر جلا مي دهيم.
ما مي خنديم و خداوند را به شكرانه خوشبختيمان، سپاس مي گوييم.