قرار بود که یک اتاق دو تخته به صورت خصوصی در اختیار ما قرار بگیره. وارد اتاق شدیم. یک جوون با مادرش و برادرش توی اتاق بودن. مریض لباس آبی بیمارستان رو تنش کرده بود و لب تخت نشسته بود. سرش مو نداشت. واضح ترین علامت برای مشخص کردن یک مریض شیمی درمانی سرطانی. از شهرستان اومده بودن. اون جوون واقعا مثل یک دسته گل بود. خوشگل و خیلی جوون. اذان گفتن. با سنگ تیمم کرد و با سرم دستش نماز خوند. حتما از خدا خیلی چیزا طلب کرد.
وقتی ما داشتیم سر یک اتاق خصوصی بحث و جدل می کردیم و اوقات خودمونو و بقیه رو تلخ می کردیم، یک مادر دردمند کنارمون بود که از ذره ذره آب شدن دسته گلش اشک توی چشماش جمع می شد.
براش دعا می کنم که خوب بشه. آخه خیلی حیفه. اندازه اون شبی که برای مریم اسماعیلی با علی دعا کردیم دلم گرفته . خدایا اون جوونو شفا بده.