هر جا كه ما رو راه نده، اين ارگ گوگد، راه مي ده! با صفا بود. جاي همه دوستان خالي. سكوتش براي اعصابهاي پر سرو صداي تهراني ها، بهترين موسيقي هست. حياط پر درخت و حوض آبي وسط اين ارگ، من رو به ياد خونه پدر بزرگ مي اندازه. حاضر بودم هر چي دارم بدم و يك شب، روي تخت وسط حياط، زير آسمون پر ستاره و يك كمي ابري، بخوابم. اما چه حيف كه قانون ارگ يا شايد زن بودن من، يا شايد تنها نبودنم، يا شايد نداشتن پشه بند، يا شايد كم رويي، يا شايد بي عرضگي، يا خلاصه نمي دونم چي، باعث شد تا صبح در حسرت هواي تازه و شب مهتابي، توي يكي از اتاقهاي ارگ كه قديمها حجره بوده و امروز يك اتاق با امكانات خوب توريستي، بخوابم. يك زندگي مدرن !
مطمئنم يك روزي يك خونه حياط دار مي خرم. با يك حوض آبي و باغچه هايي به شكل نيم دايره كه دور حوضو گرفتن. دوست دارم با اين خونه، براي نوه هام خاطره درست كنم. همونطوري كه پدر بزرگم براي من خاطره ساخت و رفت.