يه هو همه كارا با هم مي شه. علي زانوش توي ورزش مي پيچه ! عصب كمر بابا، لاي ستون فقراتش گير مي كنه ! تولد چند تا عزيزت ميافته توي يك هفته ! آسانسوري دعواش مي شه و قهر مي كنه ! درد ميخچه پات يه هو تشديد مي شه ! سر كار، چند تا كار با هم بهت ارجاع مي شه ! عذرا خانوم كه هر دو هفته يك بار مي ياد خونت و بهت كمك مي كنه ، دائيش مي ميره ! دوستت از خارج مي ياد كه ديدار تازه كنه ! عروسيه اون يكي دوستته ! و ...
من توي ماه گذشته همه اين كارا رو با موفقيت پشت سر گذاشتم . و امروز يك كمي سرم خلوت شده. خدا رو شكر. خيلي شلوغ پلوغ بود اما حالا اوضاع و احوال آروم شده.
يك صبح گرم تابستان، در حاليكه صداي يكنواخت كولر مي ياد، با درخشش شديد آفتاب كه از شرق به اتاقت مي خوره و صداي چند تا پرنده ، با يك كش و قوس از خواب بيدار مي شي و سعي مي كني كه يك روز شاد و سالم رو شروع كني.
روز نو مبارك
