گاه در اوج خوشبختي سكوت مي كنم.
گاه در اوج خوشبختي دلم سخت مي گيرد.
گاه در اوج خوشبختي، اشكهايم قطره قطره مي چكند و من از ترس خدا، دهانم را مي بندم و بي صدا مي گويم خدايا شكرت.
گاه در اوج تنهايي، ساعتها به ساعت كوچك اتاق، خيره مي شوم.
گاه در اوج تنهايي، به سكوت اتاق گوش مي كنم.
گاه در اوج تنهايي، به شلوغي دنيا فكر مي كنم.
گاه در اوج سلامتي، به دردي غريب خو مي كنم.
نمي دانم دردم از كجا مي آيد؟ دردي كه آرام آرام به زندگيم آمده و اكنون، بي صدا در گوشه دلم جاخوش كرده. صدايم مي كند. اما من خيلي از مهمان ناخوانده خوشم نمي آيد.
گاه در اوج شادي، ترانه مي خوانم. اما مطمئنم كه حتي درخت سبز خانه ام نيز از ترانه من لذت نمي برد.
گاه در اوج شادي، بسيار حرف مي زنم و سرم باد مي كند.
گاه در اوج شادي، بسيار مي خوابم و شاديم فراموش مي شود.