با مامانم. دو نفري. به ياد گذشته ها! سفر خوبي بود. همراهي با عزيزي كه خيلي دوسش داري و فكر مي كني كه خيلي دوستت داره و به همراهي و توجهت خيلي احتياج داره.
خوش گذشت اما خب من دلم براي علي تنگ شده بود و همه جا، جاشو خالي مي ديدم.
دنياي جالبيه، بيست و چند سال زحمت مي كشي، بچه بزرگ مي كني، از بودنش لذت مي بري، با مريضي هاش گريه مي كني، اما آخرش مي فهمي كه اون ديگه بچه نيست و بايد بره. امانتي بوده كه بايد برش گردوني !
حالا هر كسي يك جوري اين امانتشو بر مي گردونه. بعضي ها هم خيانت در امانت مي كنن و بچشونو براي هميشه پيش خودشون نگه مي دارن.