بالاخره مشكلات تموم شد و من و علي و زندگيمون يك كمي سرو سامون گرفتيم. بعضي از مشكلاتم ، منو غمگين كرد، بعضي هاش منو به گريه انداخت، بعضي هاشو حل كردم، بعضي هاشو تجربه كردم. به بعضي هاش خنديدم، اما همش به سر شد.
**********
بالاخره ما به خونه نو منتقل شديم. يك جاي تميز، ساكت و دوست داشتني. امروز دلم مي خواد كه خوشبختيمو با همه مردم دنيا تقسيم كنم.
**********
پنجشنبه رفتم پرده خريدم. تنها بودم. مامانم باهام نيومد. هميشه اين جور كارا رو با اون مي رفتم. اما اون نيومد ! تجربه خيلي سختي بود. از اينكه پيشم نبود دلم گرفت.
**********
سيمين خانم از اين دنيا رفت. ما همه خيلي دوستش داشتيم. سي سال معلم كلاس اول دبستان بود. بايك حساب سرانگشتي ، ۱۰۰۰ نفر بچه رو باسواد كرده بود. اون زن بزرگي بود.
**********
به نظرتون آدم چه جوري مي تونه قدر زندگيشو بدونه ؟ همش بخنده ؟ بي خيال باشه ؟ كار كنه؟ مطالعه كنه؟ ورزش كنه ؟ شكر كنه ؟ يا همه اين كارا رو با هم انجام بده؟
به نظر من در يك كلام، آدم بايد براي اينكه قدر لحظاتشو بدونه ، فقط بايد زندگي كنه !