چهار سال پيش چنين روزي ...
بيست و پنج سال از عمرم مي گذره ، براي تجربه بدست اوردن كمه ، اما براي از دست دادن لحظه هاي دوست داشتني خيلي زياده .
فكر مي كنم كه نسل ما زندگي خيلي سختي رو داره مي گذرونه . خالي از شادي و رنگ . فكر و اميد . من بايد براي خودم كاري بكنم . هر طرف كه سرمو مي گردونم همه مثل منند. همه از خستگي و نا اميدي حرف مي زنن . دوست دارم روزمو با يه شاخه گل نرگس شروع كنم و شبمو با يك خط شعر از كتاب شاملو . چي ؟ مسخرم مي كني ؟ خيلي رمانتيكه ؟ خوب باشه ، مگه چه اشكالي داري آدم رمانتيك باشه ؟ به نظر من عاشق بودن از ماشين بودن بهتره . توي زندگي ما ، جاي يه چيزي كمه ، اون هم آرزو و اميده . چيزهايي كه خيلي آسون مي شه به دستشون آورد و با هاشون مي شه سالها زندگي كرد. فقط كافيه كه بري ، روي يه تپه سرسبز بشيني ، يك نفس عميق بكشي ، يك كمي سرتو بگردوني تا عشق و زيبايي و قدرت و ... همه و همه رو يكجا احساس كني .
"پر پرواز ندارم
اما
دلي دارم و حسرت درنا ها
و به هنگاميكه
مرغان مهاجر در درياچه ماهرو پارو مي كشند
خوشا رفتن
خوشا رهايي
...."