" ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي،
بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب.
ابري رسيد،
-چهر درخت از شعف شكفت.
دلشاد گشت و گفت :
- اي ابر، اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟
غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت ! "