دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليديها و زشتيها، بزير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبائي و خوبي شنا مي كرد
بهشت عشق مي خنديد.
بروي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
بروي بامها ناقوس آزادي صدا مي كرد
مگو : -"اين آرزو خام است !"
مگو : -"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است"
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد،
و گر اين آسمان در هم نمي ريزد،
بيا تا ما : "فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم"
بشادي : "گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم"