در سرزميني كه مردمانش جامه سياه بر تن مي كنند،
كودكانش محبت مادرانه را از غريبانه ها طلب مي كنند،
در سرزميني كه دروغ لالايي كودكانه است
و هيچ دختركي عروسكي ندارد،
در آنجايي كه ياران در پشت چهره هاي مهربانشان
قلبهايي سنگي را ارج مي نهند،
در آنجايي كه خنجر دوستان با محبت بر قلبها مي نشيند،
در آنجايي كه صداي شكستن دل ، ترانه شيريني است ،
در آنجايي كه "مرگ مائده مي آفريند"،
در آنجايي كه عشق مفهوم زشت هوس است ،
در سرزميني كه كبوتر به پرواز نمي انديشد و قناري به آواز...
من و تو بيگانه ايم ، با سرزمينش ، با مردمانش ، حتي با ترانه هايش .
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 18:8  توسط آزاده حائري
|