چندين سال گذشت و من به خواست خدا و تقدير و سرنوشت و ... با اين خانواده وصلت كردم و نرگس شد دختر عمه همسرم. و تازه از همه جالبتر اينكه، اين نرگس خون سرد، گل سرسبد دختر عمه هاي علي بود و من اين موضوع رو همون روزهاي اول فهميدم.
الان ۵ ساله كه من اين نرگس خانوم رو با چشم هاي علي مي بينم. اولش برام عجيب بود. اما كم كم عادت كردم و بعدش هم چشمهاي علي رو گذاشتم كنار و با چشمهاي خودم ديدم. راستش به طور معجزه آسايي ، اين نرگس خانم از خود راضي و خون سرد، به يك عروسك ملوس و مهربان تبديل شده بود و من فهميدم كه به اشتباه، سكوت معصومانه اش را به خون سردي تعبير كرده بودم.
و امروز اين نرگس كوچك و عزيز دردانه علي ، تولدش را جشن مي گيرد و من قسم مي خورم كه امروز، آنچه را كه مي بينم و احساس مي كنم، مي نويسم. صميمانه و صادقانه .
"نرگس عزيز تولدت مبارك"