تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني - گلي
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
وقتي جوون تر بودم ! با خودم خيلي رويا داشتم . انواع و اقسام . از هر مدلي كه بخواين . راجع به همه چي فكر مي كردم و راجع به همه چي ، يك رويا مي ساختم. مثلا با خودم فكر مي كردم صبح كه از خونه مي يام بيروم ، مثلا فلاني رو مي بينم و بعدش كلي داستان براي خودم مي ساختم .

البته الان ديگه فرصت داستان سرايي براي خودم ندارم . اما وقتي به اون موقع ها فكر مي كنم ، به سادگي و بيكاري و آرزوهاي كوچك شادي آور خودم ، لبخند مي زنم.

سر كوچه مون ، يك پسري زندگي مي كرد كه تازه يك ماشين گالانت آلبالويي خريده بود. اون موقع ها تازه ماشين خارجي وارد شده بود. با همسايمون سارا ، اسمشو گذاشته بوديم گلي ( با فتحه بخونين ).

دوست داشتم صبحها ، وقتي دارم مي رم مدرسه و از جلوي خونشون رد مي شم ، اين آقاي گلي از خونشون بياد بيرون و سوار ماشين بشه و من بر اثر يك اتفاقي ، با اين آقا پسر برخورد كنم.

راستش ۴ سال گذشت و من حتي يك بار هم اونو موقع رفتن به مدرسه نديدم .

شما هم يك كمي از آرزوها تون بگين ، فكر كنم باعث شادي بشه . مگه نه ؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 13:46  توسط آزاده حائري  |