دو ماه گذشته بود وقتی فهمیدم آن حادثه وحشتناک برایش اتفاق افتاده. باید می دیدمش. رفتم به ملاقاتش، مثل هميشه مطبش شلوغ بود و باز هم مثل هميشه من را بدون نوبت پذيرفت. نمي توانستم در چشمهايش نگاه كنم. مي ترسيدم تحمل نگاه كردن به چشمان غمدارش را نداشته باشم. فقط توانستم بگويم "خيلي متاسفم".
از دست دادن فرزند، خيلي بزرگتر از آن است كه بتواني درباره آن چيزي بگويي.
نشستيم. به او گفتم : "شما كه هميشه براي درد روح ديگران مرحم بوديد، مرحم روحتان كيست؟" سرش را پايين انداخت تا من چشمان پر اشكش را نبينم، فقط گفت : "بايد مراقب همسرم باشم" ... و بعد با هم گريستيم.
اكنون اين بزرگ ، اين مهربان، يكسال است كه دوري فرزندش را تحمل مي كند. يكسال است كه غم بزرگ خويش را به تنهايي به دوش مي كشد و فقط خدا مي داند كه چقدر دلم مي خواست اين كوله بارغم را از روي شانه هاي خسته اش بردارم ، اما افسوس كه خداوند مقدر كرده است تا او به تنهايي از اين آزمون صبر بگذرد.
و من هر شب نجوا كنان از خدايم، صبري بي پايان برايش، تمنا مي كنم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 15:1  توسط آزاده حائري
|