و گه گاه
خودم چمدانم را بر مي دارم
و با تمام تنهايي هايم
قدم به دنياي نااميدي ها مي گذارم
تا بتوانم در تاريكي شهر،
دور از چشمهاي انسانهاي خوشبخت،
بر زخمهاي دلم بوسه زنم
شايد كه التيام يابند
تو نوري بودي
كه از روزنه اي كوچك
به سرزمينم تابيدي
و شبها نسيم
ترانه گرم تو را
در گوشم زمزمه مي كند
تا من درسرماي اين زمستان
آرام آرام به خواب روم
تو كجا بر زخمهايت مرهم مي گذاري؟
و نا اميدي ها تو را به كدام سرزمين مي برند؟
آيا سرزمينت
روزنه اي دارد تا من
تمام عشقم را
در گوش نسيم زمزمه كنم
تا نسيم ، با پيغام من
تمام شهرت را گرم كند؟
بهمن ۱۳۷۵