تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني - رويا "فروغ فرخزاد"
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

با اميدي گرم و شادي بخش
با نگاهي مست و رويايي
دخترك افسانه مي خواند
نيمه شب در كنج تنهايي:

"مي رسد شهزاده اي مغرور
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
برفراز تاج زيبايش
تار و پود جامع اش از زر
سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر
مي كشاند هر زمان همراه خود سويي
باد ... پرهاي كلاهش را
يا بر آن پيشاني روشن
حلقه موي سياهش را"

مردمان در گوش هم آهسته مي گويند
"آه... او با اين غرور و شوكت و نيرو
در جهان يكتاست
بيگمان شهزاده اي والاست"

دختران سر مي كشند از پشت روزنها
گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار
سينه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق يك پندار
"شايد او خواهان من باشد"
ليك گويي ديده شهزاده زيبا
ديده مشتاق آنان را نمي بيند
او از اين گلزار عطرآگين
برگ سبزي هم نمي چيند
همچنان آرام و بي تشويش
مي رود شادان به راه خويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور باد پيمايش
مقصد او... خانه دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند
"كيست پس اين دختر خوشبخت؟"

ناگهان در خانه مي پيچد صداي در
سوي در گويي ز شادي مي گشايم پر
اوست .. آري .. اوست
"آه، اي شهزاده، اي محبوب رويايي
نيمه شبها خواب مي ديدم كه مي آيي "

زير لب چون كودكي آهسته مي خندد
با نگاهي گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه مي بندد
"اي دو چشمانت رهي روشن به سوي شهر زيبايي
اي نگاهت باده اي در جام مينايي
آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرايي
ره، بسي دور است
ليك در پايان اين ره ... قصر پر نور است."

مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش
مي خزم در سايه آن سينه و آغوش
مي شوم مدهوش
باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
ضربه سم ستور بادپيمايش
مي درخشد شعله خورشيد
بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زير شهر غمگين رخت
مردمان با ديده خيران
زير لب آهسته مي گويند

"دختر خوشبخت!..."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:42  توسط آزاده حائري  |