تا حالا شده از به يادآوردن يك خاطره ، چشماتون پر اشك بشه ؟
تا حالا شده حاضر باشين بخش بزرگي از زندگيتونو بدين اما فقط يك روز به اون لحظه پر خاطره برگردين ؟
تا حالا شده براي از دست دادن لحظاتي توي زندگيتون ، يك غم سنگين بشينه توي سينتون ؟
تا حالا شده يك آه سنگين بكشين و با خودتون بگين يادش بخير اون روز ؟
براي من اين اتفاق خيلي ميافته . و فقط براي يك چيز .
اگر بگم باورتون نمي شه .
" خونه پدربزرگ "
ما، آخر تابستونا ، براي ديدن مادربزرگ و پدربزرگ ، به مشهد مي رفتيم . سالي يك بار ، فقط دو هفته . يك حياط بزرگ كه يك خونه آجري دوطبقه وسطش بود . سقفهاي چوبي . آشپزخونه بسيار قديمي . اونقدر قديمي كه كابينت ها به جاي در فلزي ، پرده داشتند. دو اتاق بزرگ طبقه اول ، سه اتاق و يك آشپزخونه طبقه دوم . همه پنجره ها طاقچه داشتند . يك طاقچه پهن كه من مي تونستم اونجا پتو بندازم و راحت چند ساعتي بخوابم . پنجره ها به سمت شرق و جنوب بودند و صبحها حسابي نور مي يافتاد توي خونه .
اهل خونه تابستونا طبقه اول بودند و زمستونها ، گلدونهاي حياط رو ، توي اتاق بزرگ طبقه اول جا مي دادند و به طبقه دوم كوچ مي كردند. اين خونه قديمي ، با تموم سنتي بودنش ، يك اتاق پذيرايي براي مهمان توي طبقه دوم داشت . مبلهاي استيل ، كه هميشه يك روكش سفيد روش بود تا خاك نگيره و يك فرش خيلي خوشگل كه توي اين اتاق بزرگ ، خود نمايي مي كرد. بايد مهمان خيلي عزيزي ميومد تا در اين اتاق باز مي شد. معمولا به خاطر ما بچه ها ، در اتاق بسته بود . به ما مي گفتند : "بدو بدو مخصوصا توي اين اتاق ممنوع"
ادامه دارد ...