مادرم ديشب گفت ،
مادرم ، وقت نماز مغرب -
كه سر از سجده گرفت -
مثل آرامش يك دريا
و به آرامي گيسوي "ربابه"
(با من گفت) :
نكند فردا،
زير باران ، بي چتر،
انتظاري بكشي
نكند فردا،
بنشيني سر سنگ
كه در آن ساعت -
شايد
كوچه باران بشود
و تو بيمار شوي .
كوچه باراني ست.
مادر من چه عبث مي گويد.
و نمي داند من
اگر آرام بيايد "او"
باكي از سيل نبايد بكنم.