۱- عيد رفتيم شمال و خيلي خوش گذشت. البته جاي شما فيزيكي اصلا خالي نبود اما يه جور ديگه جاتون خالي بود. من هنوز به تعطيلات با بچه عادت نكردم. توي تعطيلات من ، از اينكه نيمروز جلوي يك پنجره باز بخوابي تا نسيم بهاري به صورتت بخوره و يك كتاب دستت بگيري و دو خط كه خوندي چشات گرم بشه و يه چرت مرغوب بزني خبري نبود كه نبود. اما بچه هم خودش شيريني هايي داشت كه تا حالا نداشتمش.
۲- از سفر كه برگشتيم ، بهار چند روز خيلي اذيت كرد. مثل اينكه شلوغي و بغل و بازي ، خيلي بهش حال داده بود و دوباره خودشو با من تنها مي ديد و همش مي گفت كه بغلم كن و باهام بازي كن. چند روز گذشت تا دوباره به آرامش خونه عادت كرد. البته بر خلاف ما كه توي تعطيلات چاق شديم ، بهار خانوم ما خيلي وزن نگرفته بود.
۳- بهار ديگه بدون كمك مي شينه و چند روز هست كه دستشو به يه جايي مي گيره و روي زانوهاش بلند مي شه. اما هنوز از دندون خبري نيست كه نيست.
۴- دلم واقعا براي وب لاگم و نوشتن تنگ شده بود. اما همش روزها مشغول جمع و جورم كه اصلا فايده اي نداره. بهم گفتن كه خونه بچه دار هميشه به هم ريختس. اما من هنوز عادت نكردم.
۵- امروز براي اولين بار دلم مي خواست كه خواننده هام منو نمي شناختن. اونوقت چيزهاي ديگري مي نوشتم.
۶- دچار بيماري "خانه" شدم. حرفاي خاله زنكي مي زنم ، به حرفاي خاله زنكي گوش مي دم، فكراي خاله زنكي مي كنم ، غر مي زنم ، نق مي زنم ، ... فكر مي كنم بايد يه فكري به حال خودم بكنم. فكر كنم از ورزش شروع كنم. منتظرم مامانم از سفر بياد.
۷- اگر بچه نداري ، اصلا نمي فهمي كه چي مي خوام بگم. بي خودي تلاش نكن. فقط اگر مادر يا پدري مي فهمي ، گوش كن :
همه آدما مي تونن چند تا دوست داشته باشن ، چند تا همسايه ، چند تا همكلاسي
همه آدما مي تونن چند خاله داشته باشن، چند دائي ، چند تا عمه يا چند تا عمو
همه آدما مي تونن چند تا خواهر داشته باشن يا چند تا برادر
همه آدما مي تونن چند تا بچه داشته باشن يا حتي چند تا نوه
همه آدما مي تونن چند تا مادر بزرگ داشته باشن، مي تونن چند تا پدر بزرگ داشته باشن
اما آدما فقط يك مادر دارن و يك پدر . هيچ قانون و هيچ استثنايي هم نمي تونه اين اصل رو عوض كنه.
چرا اينو نوشتم ؟ چرا به اين موضوع اصلا فكر كردم ؟ ترسيدم ؟ كسي يا چيزي منو ترسونده ؟
آره ترسيدم .
دلم مي خواد هميشه من و بهار و علي تنها باشيم . علي هم اشكالي نداره. آخه اون هم براي بهار فقط يكيه و شايد اون هم به اندازه من ، مي تونه بترسه.
بيماري "خانه" ام جديه. نه ؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط آزاده حائري
|