مثل اینکه بقیه مادرا نظر منو قبول داشتن. از صبح دارم می دوم تا خونه رو یک کمی مرتب کنم. انگار که یک بمب توش منفجر شده. خدا رو شکر که فقط شیمیایی نبوده.
بالاخره یک کمی جمع و جور شد. خواهرم می گه خیلی دورو برتو شلوغ کردی و خیلی آشغال پاشغال دورت چیدی ! اما هر چی تلاش می کنم نمی فهمم کدومش اضافست که برش دارم. به نظرم باید چشمامو بشورم و یک جور دیگه ببینم.
باورم نمی شه که فقط ۲۹ روز دیگه تا عید مونده. پارسال این موقع اصلا فکر نمی کردم که سختیها این قدر زود تموم بشه. اما یکسال به اندازه یک چشم بهم زدن گذشت و سختیها رو هم با خودش برد. اگر انسان خاصیت فراموش کردن نداشت چی می شد؟ به نظرم زندگی کردن غیر ممکن می شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:29  توسط آزاده حائري
|
