تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
مي گن اگر مي دونستين كه دندون در آوردن چه قدر دردناكه ، آرزو مي كردين كه بچه هاتون هيچ وقت دندون در نيارن.

۱۰ روزه كه بهار اسهال شده و بالاخره سه شنبه بعد از دو شب درد و گريه و زاري ، يك مرواريد كوچولو توي دهن بهار سبز شد.

البته هنوز اسهالش بهتر نشده اما دكتر گفت فعلا از دندون دومي خبري نيست. بهار ما يك كمي هم سرما خورده و سرفه مي كنه.

اونقدر خسته هست و كم خوابي داره كه از ديشب ساعت ۹ كه خوابيده ، هنوز بلند نشده . طفلكي بچم ، چه دردي داشت اون دو شب.

و چه خوب كه اين دردا يادمون مي ره. كسي هست كه از دندون درآوردنش خاطره اي تو ذهنش مونده باشه ؟ !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط آزاده حائري  | 

بهار رو گذاشتم خونه مادر شوهرم و راه افتادم به سوي گرفتن كوپن !!!!!!

آخه مي دونين برنج خيلي گرون شده و ممكنه ناياب بشه و فقط دولت با كوپن برنج بده !!! از اون حرفا بود نه ؟ حالا ...

از ساعت ۱۰ و نيم از خونه خارج شدم و ساعت ۶ بعد از ظهر رسيدم خونه . و دقيقا ۵ ساعتو ۱۵ دقيقه توي صف دريافت كوپن توي پست خونه تجريش وايساده بودم.

مدتها بود كه توي همچين صفهايي نايستاده بودم. فكر كنم آخرين بار ، ثبت نام ترم آخر دانشگاه بود. وقتي تموم شد از اينكه يك دانشجوي ايراني هستم و توي بهترين دانشگاه ايران درس مي خونم شرمنده بودم.

اون روز هم توي صف كوپن شرمنده بودم.

دعوا شد ، بي نوبتي شد ، گرم بود ، بو مي يومد ، هل مي دادن ، بچه هاي كوچيك گريه مي كردن ، زنها فحش مي دادن ، پير تر ها از صف مي يومدن بيرون و بعد يادشون مي رفت كه جاشون كجاست ، جوون تر ها دست به يقه مي شدن ، بعضي ها ساكت بودن و نگاه مي كردن ، بعضي ها كنار ديوار چرت مي زدن ، بعضي ها روي زمين با موبايل بازي مي كردن و مسولين پست با خونسردي تمام كوپن مي دادن. بدون توجه به سرو صدا و دعوا . بعضي وقتها هم قهر مي كردن كه چرا دعوا مي كنين و ما ديگه كار نمي كنيم !

من هم تماشاچي بودم. سعي كردم حرص نخورم. مجبور نبودم توي صف وايسم - مثل ثبت نام دانشگاه - اما ايستادم تا روزم حروم نشده باشه. آخه از اولش نمي دونستم كه اينقدر معطل مي شم.

وقتي كوپن رو گرفتم و توي تاكسي نشستم با خودم فكر كردم كه به چند ساعت دوري از بهار مي ارزيد؟ بنازم به قدرت خدا ، كه اين قدر گوشاش تيزه و گفت مي خواي از خودت بگي ، خوب بگو ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:7  توسط آزاده حائري  | 

مامان آوا گفت كه درمورد بهار بنويسم.

اونقدر چيزي در مورد بهار دارم كه بنويسم .....

اما بارها و بارها به خودم گفتم نه . من بايد به جر بهار چيزهاي ديگر هم ببينم ، بشنوم و بتونم بنويسم. شايد خيلي موفق نبودم اما به هر حال بعضي وقتها تونستم.

اينكه من چي دوست دارم، من چي كار مي كنم، من چي مي خونم ، من به چي فكر مي كنم، من نظرم چيه همون اندازه مهمه كه بهار چي و چي .

اما خوب چون خواستيد من هم با كمال ميل مي نويسم . مي دونين چون كه خيلي اصرار كردين ! و گرنه من خيلي چيزا در مورد خودم دارم كه مي تونم بنويسم. [شكلك آدم دروغگو]

بهار ديگه بدون كمك و بدون افتادن گاه و بي گاه ، مي شينه.
هنوز دندون در نياورده. اما لثه هاش خيلي مي خواره.
حسابي تلويزيوني شده. وقتي ميايم جلوش ، سرك مي كشه تا ببينه تلويزيون چي داره نشون مي ده. مثل موش مي شينه جلوي تلويزيون و نگاه مي كنه. البته مي گن خوب نيست اما فعلا محل بازيه بهار جلوي تلويزيونه و اسباب بازياش اونجا پهنه.
تا حالا چند بار كه بهار رو با كالاسكه بردم بيرون بهم گفتن چه پسر بد اخلاقي !!!!!! جالب اينجاست كه اتفاقا بهار دختر خيلي خوش اخلاقيه  خوب درستش اينه كه خودشو براي غريبه ها بگيره ديگه . نه ؟؟
دكتر بهار گفت كه شير نخوردن بهار و تازگي غذا نخوردنش ! كاملا به ژن مربوط مي شه و ارثيه. برام خيلي جالب بود. ظاهرا باباش هم در بچگي همينجوري بوده.
براي بهار يك دامن چين چين خريدم. واقعا كه مثل دختر دهاتيا مي شه وقتي تنش مي كنم. نمي دونم چرا خريدم . خوب هوس كردم ديگه !
بقيش باشه بعدا. فعلا بايد برم بهش شير با قاشق بدم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط آزاده حائري  | 

طولانيه . اما حوصله كنين و بخونين . واقعا زيباست.

البته شايد چون من ازش خاطره دارم اين قدر دوسش دارم !!

ياد دوران مدرسه بخير .

http://ganjoor.net/vahshi/divanv/tarkibatv/sh1/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:14  توسط آزاده حائري  | 

بوي طالبي مي ياد
بوي تابستان، بوي نسيم گرم تابستان

بوي طالبي مي ياد
بوي ويار زن، بوي حاملگي

بوي طالبي مي ياد
انگار همين ديروز بود ، اما نه ، يك سال پيش بود

بوي طالبي مي ياد
بوي خانه، بوي خواب

بوي طالبي مي ياد
ياد لباسهاي تنگ قديمي ، ياد لباسهاي گشاد حاملگي

بوي طالبي مي ياد
ياد سركشي هاي گاه و بي گاه علي

بوي طالبي مي ياد
انتظار جديد، انتظار زيبا، انتظار بهار

بوي طالبي مي ياد
بوي طالبي مي ياد

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 12:13  توسط آزاده حائري  | 

۱- عيد رفتيم شمال و خيلي خوش گذشت. البته جاي شما فيزيكي اصلا خالي نبود اما يه جور ديگه جاتون خالي بود. من هنوز به تعطيلات با بچه عادت نكردم. توي تعطيلات من ، از اينكه نيمروز جلوي يك پنجره باز بخوابي تا نسيم بهاري به صورتت بخوره و يك كتاب دستت بگيري و دو خط كه خوندي چشات گرم بشه و يه چرت مرغوب بزني خبري نبود كه نبود. اما بچه هم خودش شيريني هايي داشت كه تا حالا نداشتمش.
۲- از سفر كه برگشتيم ، بهار چند روز خيلي اذيت كرد. مثل اينكه شلوغي و بغل و بازي ، خيلي بهش حال داده بود و دوباره خودشو با من تنها مي ديد و همش مي گفت كه بغلم كن و باهام بازي كن. چند روز گذشت تا دوباره به آرامش خونه عادت كرد. البته بر خلاف ما كه توي تعطيلات چاق شديم ، بهار خانوم ما خيلي وزن نگرفته بود.
۳- بهار ديگه بدون كمك مي شينه و چند روز هست كه دستشو به يه جايي مي گيره و روي زانوهاش بلند مي شه. اما هنوز از دندون خبري نيست كه نيست.
۴- دلم واقعا براي وب لاگم و نوشتن تنگ شده بود. اما همش روزها مشغول جمع و جورم كه اصلا فايده اي نداره. بهم گفتن كه خونه بچه دار هميشه به هم ريختس. اما من هنوز عادت نكردم.
۵- امروز براي اولين بار دلم مي خواست كه خواننده هام منو نمي شناختن. اونوقت چيزهاي ديگري مي نوشتم.
۶- دچار بيماري "خانه" شدم. حرفاي خاله زنكي مي زنم ، به حرفاي خاله زنكي گوش مي دم، فكراي خاله زنكي مي كنم ، غر مي زنم ، نق مي زنم ، ... فكر مي كنم بايد يه فكري به حال خودم بكنم. فكر كنم از ورزش شروع كنم. منتظرم مامانم از سفر بياد.
۷- اگر بچه نداري ، اصلا نمي فهمي كه چي مي خوام بگم. بي خودي تلاش نكن. فقط اگر مادر يا پدري مي فهمي ، گوش كن  :

همه آدما مي تونن چند تا دوست داشته باشن ، چند تا همسايه ، چند تا همكلاسي
همه آدما مي تونن چند خاله داشته باشن، چند دائي ، چند تا عمه يا چند تا عمو
همه آدما مي تونن چند تا خواهر داشته باشن يا چند تا برادر
همه آدما مي تونن چند تا بچه داشته باشن يا حتي چند تا نوه
همه آدما مي تونن چند تا مادر بزرگ داشته باشن، مي تونن چند تا پدر بزرگ داشته باشن
اما آدما فقط يك مادر دارن و يك پدر . هيچ قانون و هيچ استثنايي هم نمي تونه اين اصل رو عوض كنه.

چرا اينو نوشتم ؟ چرا به اين موضوع اصلا فكر كردم ؟ ترسيدم ؟ كسي يا چيزي منو ترسونده ؟
آره ترسيدم .
دلم مي خواد هميشه  من و بهار و علي تنها باشيم . علي هم اشكالي نداره. آخه اون هم براي بهار فقط يكيه و شايد اون هم به اندازه من ، مي تونه بترسه.

بيماري "خانه" ام جديه. نه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:41  توسط آزاده حائري  |