تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
مثل اینکه بقیه مادرا نظر منو قبول داشتن. از صبح دارم می دوم تا خونه رو یک کمی مرتب کنم. انگار که یک بمب توش منفجر شده. خدا رو شکر که فقط شیمیایی نبوده. بالاخره یک کمی جمع و جور شد. خواهرم می گه خیلی دورو برتو شلوغ کردی و خیلی آشغال پاشغال دورت چیدی ! اما هر چی تلاش می کنم نمی فهمم کدومش اضافست که برش دارم. به نظرم باید چشمامو بشورم و یک جور دیگه ببینم.

باورم نمی شه که فقط ۲۹ روز دیگه تا عید مونده. پارسال این موقع اصلا فکر نمی کردم که سختیها این قدر زود تموم بشه. اما یکسال به اندازه یک چشم بهم زدن گذشت و سختیها رو هم با خودش برد. اگر انسان خاصیت فراموش کردن نداشت چی می شد؟ به نظرم زندگی کردن غیر ممکن می شد.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:29  توسط آزاده حائري  | 

یک بار خانم شین در مورد پسر کوچکش نوشته بود که چه طور خلوت شبانه اش رو بهم زده و یک بار دختر عمه ام گفت از اینکه بعد از بچه دار شدن دیگه شوهرش دوستش نداشته باشه می ترسه و برای همین بچه دار نمی شه.

دیشب خوابیده بودم و دست بهار توی دستم بود.
دیشب خوابیده بودم و صورتم به سمت بهار بود تا اگر بیدار شد زودی دوباره بخوابونمش.
دیشب خوابیده بودم و می دونستم که حاضرم بلند شم و برای بهار شیر درست کنم اما حاضر نیستم بلند شم و برای شوهرم که چند شبه از گرما خواب نمی ره از توی کمد پتوی نازک در بیارم.

امسال ولنتاین رو ندیده گرفتیم. یکهو دلم برای اینکه توی مغازه دنبال یک کارت بامزه برای علی بگردم دلم تنگ شد ( مثل نرگس که برای شوشو جونش کادو خریده بود )

اگر چه از تمام لحظات با بهار بودن لذت می برم اما دلم برای خلوت تنهایی مون با علی تنگ شده.

لطفا کسی پیشنهاد نگهداشتن بهار رو نده تا من با علی یک کمی خلوت کنم !! آخه این خلوتی که من می گم با خلوتی که شما فکر می کنین فرق داره. باید بچه داشته باشین تا بفهمین من چی می گم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط آزاده حائري  | 

کودکم رو در آغوش گرفتم و فکر می کنم. به تمام چیزهایی که دارم. به همسرم. به پدر و مادرم. به دخترم. به یک سقف محکم بالای سرم. به امکاناتم برای تحصیلات. به پولم برای مسافرت. به خوشحالیم برای نزدیک شدن به شب عید. به شادیهای کوچک و گاه به گاه. به دوستان خوبم و ...

و همچنان به صورت بهار زیبایم نگاه می کنم. فقط ۵ ماه است که خوشبختیم به نهایت رسیده است. امیدوارم وقتی او نیز ۳۱ ساله شد به اندازه من خوشبخت باشد.

از همه دوستانی که پیشاپیش تولدمو تبریک گفتن ممنونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:21  توسط آزاده حائري  | 

براي چندمين بار، بهار با من قهر كرد.
نمي دونم چرا ،
شايد وقتي صبح از خواب پا شد، من پيشش نبودم،
شايد وقتي گريه مي كرد، من بغلش نكردم،
شايد باهاش حرف نزدم، عوضش نكردم، شيرش ندادم،
شايد دلش برام تنگ شده بود اما منو پيدا نكرده بود،
شايد از من بيشتر از اينا توقع داشت،

اما من نمي تونستم، آخه مريض بودم ، يا بيشتر از اونا خسته بودم كه بغلش كنم يا شايدم هيچ كدوم دليل خوبي نباشه و من واقعا مامان خوبي براش نبودم و كاملا اون حق داشته باشه.

ديشب وقتي به دليل قهر كردنش فكر مي كردم، فهميدم كه چقدر دلم شكسته. و يكباره سختي اين يك سال، با هم جمع شدن و من سنگيني شو روي قلبم احساس كردم.

ديشب با خودم فكر كردم اونايي كه پير مي شن و بچه هاشون اونا رو مي زارن خانه سالمندان، وقتي از غصه دق مي كنن خيلي هم عجيب نيست.
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:37  توسط آزاده حائري  |