از دوران راهنماييم، از معلم هام، از همكلاسيهام، ناظم و مدير ، درسهام، چيز زيادي يادم نيست، مخصوصا اينكه هيچ عكسي هم از اون دوران ندارم.
از دوران دبستان، فقط الهام اسدي يادم هست كه تا دبيرستان با هم بوديم و هنوز هم يكي از بهترين دوستانم هست.
توي راهنمايي، يك روز رفتم خونه يكي از همكلاسيهام و اون يك نوار كاست از آهنگاي شاد برام كپي كرد. هنوز اون نوار رو دارم و هر وقت مي بينمش به ياد دوست خوبم هديه اميري ميافتم. هيچ وقت فراموشش نكردم. چند سال پيش توي رستوران جام جم ديدمش اما زمان اونقدر كوتاه بود كه نشد هيچ صحبتي بكنيم و يا قرار آينده اي رو بذاريم. چند وقت پيش اين هديه خانوم منو از توي ۳۶۰ پيدا كرده بود، ايميل زد و يكي ديگه از همكلاسيهامو معرفي كرد . مامان محمود. توي يك كشور ديگه ، متاهل و مامان. مامان محمود از يك دوست ديگشون اسم برد. نازيلا . نازيلا رو هم يادم اومد. دختري سفيد رو و بلند و لاغر. اين سه نفر هميشه با هم بودن. به ياد آوردن اين سه دوست واقعا دلپذير بود.
مي خوام اسم همكلاسيهايي رو هم كه يادم مياد بنويسم. شيدا رضوي ، ميترا بيگلري و سعيده رمضاني، دلم براشون تنگ شده . اگر خواننده وب لاگم هستين و يا مي شناسينشون بهشون بگين كه اين آزاده از يادآوري خاطرات گذشته بسيار لذت مي بره. چون پاك ترين و صميمانه ترين دوستي ها توش هستن. متاسفانه الان ديگه كسي رو يادم نيست. اگر شما يادتون بود، بهم بگين.
روز سوم هم ساعت ۱۱ راه افتاديم به سمت تهران. اما به دليل برف، قسمتي از جاده رو خيلي يواش اومديم و سفرمون ۲ ساعت طولاني تر شد. بهار خيلي خسته شده بود و خيلي نق زد. اونقدر خسته بود كه وقتي ساعت ۹ شب خوابيد، فرداش ساعت ۱۰ صبح از خواب بيدارش كردم ! البته من توي اين فاصله ۴ بار بهش شير دادم اما خوب ، اون از خواب بيدار نشد.
امروز هم رفتيم دكتر و واكسن ماه چهارم رو زديم. يك كمي تب داره اما با استامينوفن بهتر بشه. اين دفعه از ماه دوم كمتر ناآرومي كرد.
وقتي رفتيم دكتر يك ماماني ، نوزاد ۱۵ روزشو آورده بود دكتر. خيلي كوچيك بود. باورم نمي شد كه بهار هم يك روزي به اون كوچيكي بوده. خيلي زود گذشت.
اون شبي كه مردم خانه خراب بم توي سرما مي لزيدن و گريه مي كردن، من توي يك خونه گرم ، مي خنديدم.
از اون سال به بعد، هر وقت كه از اين زلزله ياد مي كنم، ناخودآگاه پشتم مي لزه و از خدا طلب بخشش مي كنم.
من اون شب نمي دونستم كه خدا قراره براي اون مردم يك چنين سرنوشتي رو رقم بزنه.
نمي دونم اگر مي دونستم چي كار مي كردم اما شايد توي خونه مي موندم تا عذاب وجدانم كمتر بشه يا شايد پيشاپيش براي اون سرما زده ها، لباس گرم جمع مي كردم تا يك كمي از گرماي اون جشن رو به زلزله زده هاي دل شكسته هديه كنم.
ديگه روزا توي خونه خيلي كلافه مي شم. همش دلم مي خواد برم بيرون. حيف كه هوا خيلي سرد شده و گرنه هر روز با بهار مي رفتيم پياده روي.
اين دخترك ما، ديگه شروع كرده به حرف زدن. فكر كنم صداي خودش باعث سرگرميش مي شه و خوشش مياد. براي اينكه وقتي تنهاست همش با خودش حرف مي زنه و بازي مي كنه.