تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
بهار ديشب ساعت ۳:۳۳ دقيقه شب شروع به خوردن شير كردن و ساعت ۳:۳۸ دقيقه ، شيرشو تموم كرد ! بي سابقه بود. اونقدر خوشحال شده بودم كه بعدش خوابم نمي برد. تا حالا اين قدر سريع شيرشو نخورده بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 13:48  توسط آزاده حائري  | 

تقريبا چند ماهه كه يك همسايه جديد برامون اومده. يك خانواده خوشبخت . يك خونه خريدن. تازه ماشينشونو عوض كردن. يك دختر خوشگل دارن - حدودا ۹-۱۰ ساله .

امروز صبح دو تا گلدون خونه رو ، در واقع تنها گلدوناي خونه رو بردم گلفروشي كه خاكشونو عوض كنم. توي بارونا و صبح زود، قبل از اينكه علي از خونه بره بيرون. وقتي برگشتم ، در حاليكه با زحمت زياد داشتم گلدونا رو مي ذاشتم توي آسانسور كه بيارمشون بالا، اين آقاي خوشبخت رو ديدم كه از راه رسيد و با هم در آسانسور همسفر شديم. يك كيسه بزرگ ، دارو خريده بود. يك كيسه به بزرگي وقتي كه مي رين بقالي و دوتا شير و يك ماست و پنير و كره و يك بسته نون سنگك مي خرين ! گفت خانومم مريضه. گفت كه سرطان داره .

به طبقه ما رسيديم. در آسانسور باز شد و اين آقاي محترم در حاليكه به من كمك مي كرد كه گلدونارو از آسانسور بيرون بذارم ، فقط گفت التماس دعا .

و من كه از شدت ناراحتي هيچ كلمه اي به زبونم نمي يومد ، پشت در بسته آسانسور جا موندم و اون آقا با كيسه پر از دوا به طبقه خودشون رفت.

بعضي وقتا به حكمت خدا فكر مي كنم ، اما نمي فهمم. در حدي نيستم كه بفهمم. فقط مي تونم دعا كنم كه من و اون حكمت خدا را بفهميم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 18:43  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره سريال LOST تموم شد. يعني تا اينجا كه ساخته شده ، ما هم ديديم و در خماري ماجرا مانديم. سرگرمي بدي بود. يعني اينكه ما را از كار و زندگي انداخته بود. خدا رو شكر كه تموم شد.

بهار ديگه روي زمين مي چرخه. فكر كنم چيزي نموده كه بغلته. نمي دونم چرا از اسباب بازي كه براش درست كردم خيلي لذت نمي بره .  يه سر به اينجا بزنين فكر كنم اشكال از اسباب بازيهايه كه بهش آويزون كردم. بايد يه چيزاي كوچك تر و جذاب تر براش پيدا كنم يا درست كنم !

بهار از مهموناي خوشگل خوشش مي ياد و شيرشو خيلي بهتر مي خوره. پس حتما به خونه ما يه سر بزنين.

شين جان، به بهار شير خشك هومانا مي دم. يك شير خشك ديگه رو هم امتحان كردم . شير خشك نان رو اما فرقي نداشت. توي شيرش قند هم انداختم باز هم فايده نداشت. فهميدم مشكل مزه شير نيست. مشكل بازيگوشي است و لوسي . وااااااي چه دختر لوسي دارم من .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:8  توسط آزاده حائري  | 

استفاده از اينترنت ADSL و یک مودم wireless واقعا لذت بخشه و ما چند روزه كه از اين تكنولوژي برتر استفاده مي كنيم.

اين بهار خانوم ما متاسفانه خيلي شيطون شده و اصلا شير نمي خوره. راستش اونقدر شير خشكش بد مزه است كه فكر مي كنم شايد دوست نداره ! اونقدر براش شكلك در مي يارم تا يك كمي بخوره. اگر كسي به كودكش شير خشك داده و مشكل مزه شير داشته لطفا منو راهنمايي كنه.

دو روز پيش رفتم كه يك پالتو بخرم. چند تا پالتو انتخاب كردم و پوشيدم. واقعا نااميد كننده بود. مثل يك توپ شده بودم كه به زور يك لباس خوش قواره تنش كرده باشن.تصميم گرفتم كه تا لاغر نشدم هيچ لباسي نخرم. اون شب هم خيابان دربند رو پياده رفتم بالا. البته تا وسطاش !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 10:11  توسط آزاده حائري  | 

خداحافظ قديمي ترين ترانه
خداحافظ تنهاترين پير
خداحافظ عاشق ترين مادر
خداحافظ آشناترين صدا

صورت نورانيت را و صداي دلنشينت را به خاطره ها سپردم تا گهگاه كه به پيله تنهاييم سفر مي كنم، با زيبايي خاطرات با تو بودن، بخندم و بگريم. خاطراتي كه نه متعلق به اين شهر دودآلود است و نه متعلق به انسانهاي بزرگ.
اين خاطرات از توست، از كودكي من، از مهرباني تو، از حصير پنجره هايت، از صداي خنده كودكان ديگرت، از اوقات تلخي هاي تو، از نهار خوشمزه، از بي خوابيهاي ظهر و از تو و از تو و از تو.

مادر بزرگ، خدايت رحمتت كند.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 11:9  توسط آزاده حائري  | 

اين فاطمه خانم گل كه هيچ نشوني از خودش به جا نذاشته، يادآوري خوبي كرد. من قبلا شاغل بودم اما الان يك خانه دار بسيار موفق هستم. راستش من اوايل حاملگي استعفا دادم و نشستم توي خونه و حالا حالا ها هم قصد برگشتن به سر كار رو ندارم و اصلا بهش فكر نمي كنم. به نظرم اگر شما هم مي تونين نياز ماديشو يك جوري برطرف كنين، قيد كارو بزنين و بشينين بچتونو بزرگ كنين. ( يك نصيحت مادربزرگانه)

من هم در مشخصاتم به جاي شاغل نوشتم مادر. فقط نوع كارمو عوض كردم. يعني به جاي اينكه بيرون و به جامعه خدمت كنم الان در خانه و به دخترم خدمت مي كنم.

بهار ، سه ماهش تموم شد.باور نمي كنم كه اينقدر زود گذشت. ديگه حسابي بازيگوش شده و شيرشو نمي خوره. دكترش هم گفته كه بايد هر جور شده شيرشو بدي. توي خواب از همه بهتره. من هم سعي مي كنم توي خواب و يا به زور بهش شير بدم. اما وقتي بلندش مي كنم كه بادگلو كنه، همه رو بالا مي ياره. حالا مي خوام سرشيشو عوض كنم شايد راحتتر شير بخوره.

يك راه حل موقتي براي اينكه جلوي بهار چند تا عروسك بزارم در حالتي كه بهار روي زمين خوابيده پيدا كردم. اما بهار خيلي خوشش نمي ياد. عكسشو توي 360.yahoo مي زارم. اگر راه حل بهتري سراغ داشتين به من بگين.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:22  توسط آزاده حائري  | 

به دلیل اینکه من نمی تونم در این جا عکس بزارم 360.yahoo رو راه انداختم. البته داشتن دو تا وب لاگ اون هم براي يك آدم تنبل و گرفتاري مثل من يك كمي خنده داره . اما من پر رو تر از اين حرفا هستم. حالا مي بينين .

اين هم لينك جديد

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:26  توسط آزاده حائري  |