امروز صبح دو تا گلدون خونه رو ، در واقع تنها گلدوناي خونه رو بردم گلفروشي كه خاكشونو عوض كنم. توي بارونا و صبح زود، قبل از اينكه علي از خونه بره بيرون. وقتي برگشتم ، در حاليكه با زحمت زياد داشتم گلدونا رو مي ذاشتم توي آسانسور كه بيارمشون بالا، اين آقاي خوشبخت رو ديدم كه از راه رسيد و با هم در آسانسور همسفر شديم. يك كيسه بزرگ ، دارو خريده بود. يك كيسه به بزرگي وقتي كه مي رين بقالي و دوتا شير و يك ماست و پنير و كره و يك بسته نون سنگك مي خرين ! گفت خانومم مريضه. گفت كه سرطان داره .
به طبقه ما رسيديم. در آسانسور باز شد و اين آقاي محترم در حاليكه به من كمك مي كرد كه گلدونارو از آسانسور بيرون بذارم ، فقط گفت التماس دعا .
و من كه از شدت ناراحتي هيچ كلمه اي به زبونم نمي يومد ، پشت در بسته آسانسور جا موندم و اون آقا با كيسه پر از دوا به طبقه خودشون رفت.
بعضي وقتا به حكمت خدا فكر مي كنم ، اما نمي فهمم. در حدي نيستم كه بفهمم. فقط مي تونم دعا كنم كه من و اون حكمت خدا را بفهميم.
بهار ديگه روي زمين مي چرخه. فكر كنم چيزي نموده كه بغلته. نمي دونم چرا از اسباب بازي كه براش درست كردم خيلي لذت نمي بره . يه سر به اينجا بزنين فكر كنم اشكال از اسباب بازيهايه كه بهش آويزون كردم. بايد يه چيزاي كوچك تر و جذاب تر براش پيدا كنم يا درست كنم !
بهار از مهموناي خوشگل خوشش مي ياد و شيرشو خيلي بهتر مي خوره. پس حتما به خونه ما يه سر بزنين. ![]()
شين جان، به بهار شير خشك هومانا مي دم. يك شير خشك ديگه رو هم امتحان كردم . شير خشك نان رو اما فرقي نداشت. توي شيرش قند هم انداختم باز هم فايده نداشت. فهميدم مشكل مزه شير نيست. مشكل بازيگوشي است و لوسي . وااااااي چه دختر لوسي دارم من .![]()
اين بهار خانوم ما متاسفانه خيلي شيطون شده و اصلا شير نمي خوره. راستش اونقدر شير خشكش بد مزه است كه فكر مي كنم شايد دوست نداره ! اونقدر براش شكلك در مي يارم تا يك كمي بخوره. اگر كسي به كودكش شير خشك داده و مشكل مزه شير داشته لطفا منو راهنمايي كنه.
دو روز پيش رفتم كه يك پالتو بخرم. چند تا پالتو انتخاب كردم و پوشيدم. واقعا نااميد كننده بود.
مثل يك توپ شده بودم كه به زور يك لباس خوش قواره تنش كرده باشن.تصميم گرفتم كه تا لاغر نشدم هيچ لباسي نخرم. اون شب هم خيابان دربند رو پياده رفتم بالا. البته تا وسطاش !!
خداحافظ قديمي ترين ترانه
خداحافظ تنهاترين پير
خداحافظ عاشق ترين مادر
خداحافظ آشناترين صدا
صورت نورانيت را و صداي دلنشينت را به خاطره ها سپردم تا گهگاه كه به پيله تنهاييم سفر مي كنم، با زيبايي خاطرات با تو بودن، بخندم و بگريم. خاطراتي كه نه متعلق به اين شهر دودآلود است و نه متعلق به انسانهاي بزرگ.
اين خاطرات از توست، از كودكي من، از مهرباني تو، از حصير پنجره هايت، از صداي خنده كودكان ديگرت، از اوقات تلخي هاي تو، از نهار خوشمزه، از بي خوابيهاي ظهر و از تو و از تو و از تو.
مادر بزرگ، خدايت رحمتت كند.
من هم در مشخصاتم به جاي شاغل نوشتم مادر. فقط نوع كارمو عوض كردم. يعني به جاي اينكه بيرون و به جامعه خدمت كنم الان در خانه و به دخترم خدمت مي كنم.
بهار ، سه ماهش تموم شد.باور نمي كنم كه اينقدر زود گذشت. ديگه حسابي بازيگوش شده و شيرشو نمي خوره. دكترش هم گفته كه بايد هر جور شده شيرشو بدي. توي خواب از همه بهتره. من هم سعي مي كنم توي خواب و يا به زور بهش شير بدم. اما وقتي بلندش مي كنم كه بادگلو كنه، همه رو بالا مي ياره. حالا مي خوام سرشيشو عوض كنم شايد راحتتر شير بخوره.
يك راه حل موقتي براي اينكه جلوي بهار چند تا عروسك بزارم در حالتي كه بهار روي زمين خوابيده پيدا كردم. اما بهار خيلي خوشش نمي ياد. عكسشو توي 360.yahoo مي زارم. اگر راه حل بهتري سراغ داشتين به من بگين.