شب، وقتي كه دولا مي شم و بهار رو مي زارم توي تختخوابش تا خواب هفت پادشاه رو ببينه و بعد كمرمو صاف مي كنم و بلند مي شم يه هو چشمم مي افته به اون خانومي كه عكسش افتاده توي آينه.
تازه اون موقع مي فهمم كه از صبح كه پاشدم نه صورتمو شستم و نه موهامو شونه كردم !
و اون وقت اون خانوم شين توي وب لاگش مي نويسه كه اول خودم بعد همسر بعد فرزند ! چه حرفا ! مگه مي شه!
ديگه بهار توي روز تقريبا بيداره و همش مي گه كه با من حرف بزنين. از تمامي كسانيكه مايلند كلي حرف بزنن و دو گوش شنوا بشنوه و گاهي بخنده، دعوت مي كنم كه به خونه ما بيان تا شايد من هم بتونم يك كمي به دستور خانوم شين عمل كنم.
الان كه به سه ماه قبل فكر مي كنم مي بينم چقدر ماه اول سخت بود و من چقدر بي تجربه بودم. از اينكه اون روزا اين قدر همه رو اذيت كردم از خودم خجالت مي كشم. البته مطمئنا همه شرايط منو درك مي كردند.
هر كس كه مي فهمه بهار شير خشك مي خوره، يك جوري بهم نگاه مي كنه و يك جوري باهام حرف مي زنه انگار كه من بدترين و ظالمترين مادر دنيا هستم. ديگه ما وقتي به يه چيزي گير مي ديم ، ديگه گير مي ديم و ول نمي كنيم. البته شير مادر خوبه اما من هم در حق بچم جنايت نكردم. سعيمو كردم اما نشد. ايشاللا بچه بعدي ![]()
چند روز بعدش با علي و بهار رفتيم پارك . اين دفعه خيلي بهتر بود. توي صندلي ماشين نشونديمش. رو به خودمون ، اون هم ما رو مي ديد و كلي حال مي كرد
حالا ديگه هوا يك كمي سرد شده و من براي اينكه بهار رو ببرم بيرون يك كمي ترديد دارم.
دوستان عزيز بچه دار، آيا توصيه اي براي پياده روي با بهار در اين هوا دارين ؟