تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

يه خريد از شهروند، دو بار روشن كردن ماشين لباس شويي، نهار درست كردن، و يك كمي جمع و جور كافيه براي اينكه از ۹ صبح تا حالا كه ساعت هست ۱۵:۱۹ ، سر پا وايسي.
البته بچه داري رو ازش حذف كردم چون اولا كه عمه ياسي بود و اين وظيفه مهم به اون محول شده بود در ثاني بچه داري حتي اجازه يك دستشويي رفتن راحت رو هم به آدم نمي ده چه برسه اوووووون همه كارهايي كه گفتم، بنابراين خنده دار مي شد اگر در كنار اونها بچه داري رو هم اضافه مي كردم !
********************
تا حالا با بهار نرفتيم توي خيابونا. يعني مسافت بين دو تا خونه رو با ماشين رفتيم ولي اينكه با بهار بريم پارك يا بريم خريد يا بريم گردش، نه. حتما اولين تجربه گردش با بهار رو براتون مي نويسم. بايد جالب باشه.
********************
هر كي اومد ديدن بهار، گفت واي چه دختري ! همين ! ما نفهميديم واي چه دختري يعني چي، چه دختر خوشگلي؟ چه دختر زشتي؟ چه دختر با نمكي؟ چه دختر بي نمكي؟   ما هم كه به عنوان يك مادر قربان صدقه دستو پاي بلوري بچه مان مي رويم، به غيرتمان خيلي برخورد و گشتيم و گشتيم و از بين چندين هزار عكسي كه توسط پدر بزرگ بهار گرفته شده بود، بهترين عكسها را انتخاب كرديم و براي اين جماعت كم رو فرستاديم. و بعد از آن ايميل هايي بود كه يكي پس از ديگري به دستمان رسيد و قربان صدقه بهارمان شدند و دل اين مادر را شاد نمودند. باز هم از لطف دوستان بي نهايت سپاسگزاريم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:32  توسط آزاده حائري  | 

دو روز پيش اولين باران پاييزي سال 86 باريد.
من هم بهار رو گذشتم پيش مامان بزرگش و با يك چتر و ژاكت قرضي از خونه زدم بيرون. پياده روي توي خيابان دربند زير درختهاي بلند و سبز ، واقعا لذت بخش بود.
"... بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخه هاي شسته ، باران خورده ، پاك
آسمان آبي و ابر سپيد،
برگهاي سبز بيد ..."

 

اولين قدم رو كه برداشتم، به ياد دوست دانشگاهم نازنين افتادم. آخه با اون زير بارون خيلي راه رفتم. خيلي حرفها زدم. خيلي خنديدم و خيلي گريه كردم. نازنينم ، دلم برات تنگ شده. اون روز جات خالي بود تا زير بارون ، به سمت تجريش قدم بزنيم.

 

از اينكه پياده راه مي رفتم، از اينكه سالم بودم، از اينكه خوشحال بودم، از اينكه از بوي خاك گرم تابستاني لذت مي بردم، از اينكه لرزش برگهاي زرد درختها رو زير پام حس مي كردم، از اينكه آخرين نفسهاي درختهاي نيمه سبز رو مي شنيدم ، خدا رو شكر كردم.

خدايا ، اگر گاهي ناراضيم، اگر گاهي از درد شاكي هستم ، اگر گاهي از دلتنگي گريه مي كنم، اگر گاهي بي حوصلم تو به پاي ناشكري نگذار. بلكه اين ها همه از روي ناداني است. گاهي چشمانم تنگ مي شود و ديگر نمي توانم به اين همه زيبايي ها نگاه كنم. اما آن روز باران، گرد و غبار اطراف چشمان من را نيز شست و من سبك بال و بينا، بر روي سنگفرش خيابان قدم بر داشتم و از اين همه زيبايي حيرت كردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 14:29  توسط آزاده حائري  | 

از همدردي همه دوستانم خيلي ممنون. راستش از اينكه مادرهاي قديمي تر هم مشكلات منو داشتن، خيلي آرومم كرد. از مادران آينده هم كه با حرفهاي گرمشون منو دلداري دادن متشكرم. اميدوارم كه خودشون اين تجربه رو داشته باشن اما از من يكي كه قويتر برخورد كنن.

اوضاع و احوال من و علي و بهار، خيلي بهتره. از وقتي اومديم خونه خودمون و ديگه تصميم گرفتيم كه خودمون به كارهامون سر و سامون بديم، اوضاع بهتر شده. از علي خيلي ممنونم كه منو مجبور به پذيرفتن اين مسئوليت كرد. راستش اگر اصرار علي نبود ، من حالا حالاها خونه مادرم يا مادر شوهرم تلپ بودم !

ديگه وقتي با بهار حرف مي زنيم ، بهمون نگاه مي كنه و گوش مي كنه.از ديروز هم گاهي بهمون لبخند مي زنه. واقعا كه لبخند فرزند از شيرين ترين عسل ها هم شيرين تره.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 18:50  توسط آزاده حائري  |