تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

نه ماه انتظار، نه ماه سكوت، نه ماه سنگيني، نه ماه چشم براهي.
بالاخره تموم شد. همه چي تموم شد. انتظار و سكوت. سنگيني و چشم براهي. امروز گرسنگي كودكي ناتوان، من رو از خودم، از همسرم و از زندگيم چنان دور كرده كه نه ماه قبل رو باور نمي كنم. باور نمي كنم كه چندي پيش سكوت خانه مان را با ترانه ماهواره مي شكستم و اوقات فراغتم را با كتاب خواندن و دراز كشيدن. امروز سكوت و خلوتم با گريه هاي شبانه كودكم، دلواپسي هاي عصرانه، و خستگي هاي روزانه مي شكند. دلواپسم. دلواپس اينكه چنين مسئوليت بزرگي را نتوانم به دوش بكشم. شانه هايم خسته بار است. چشمانم نگران. دستانم لرزان. اعتماد به نفسم متزلزل.
كودكم را در آغوش مي گيرم تا به او شير بدهم. چقدر شير دادن به يك كودك مي تواند لذت بخش باشد. اما من نگران تر و خسته تر از آنم كه چنين لذتي را بپذيرم.
به علي حسوديم مي شود. پدر تر از من است و من قادر به انجام وظيفه مادريم نيستم. وظيفه اي كه مي تواند شيرين ترين باشد. من حتي در به آغوش كشيدن فرزندم نيز دلواپسم.
كم كم بايد به آرامش گذشته ام باز گردم. آرامش همراه با كودكي كه مي تواند خودش مايه آرامش باشد. كم كم بايد سكوتم را با خنده هاي دخترم پر كنم. كم كم بايد تلاش كنم تا از لحظه لحظه كودكم لذت ببرم.

كم كم بايد مادر بشوم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:55  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره انتظار ما هم تموم شد و بهار ما در يك روز گرم تابستاني ساعت ۱۱ صبح به دنيا اومد.

كوچك، معصوم، زيبا، ضعيف، خندان، گشنه

و من عاشقانه اين موجود دوست داشتني رو بغل كردم و تمامي دردهامو فراموش كردم.

از همه دوستاي بهار هم كه توي اين چند روز بهش خوش آمد گفتند، خيلي ممنونم. بهار از دور همتونو مي بوسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط آزاده حائري  |