تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
اين خانم شين، علاقه عجيبي به بازيه مافيا پيدا كرده. معلوم نيست كه مي خواد سر چه كسي رو زير آب كنه !
متاسفانه به دليل اينكه اين بازي براي بهار خيلي بدآموزي داشت، قراره كه تا اطلاع ثانوي من ديگه بازي نكنم. اما مي تونم بازيشو بهتون ياد بدم.
آدماي توي اين بازي، مي تونن چندين شخصيت داشته باشن كه ما به دليل اينكه بازي ساده تر باشه، فقط از سه شخصيت : خدا ، مافيا و پليس استفاده مي كرديم.

۱- توي اين بازي يكي خدا مي شه.
۲- تعداد مافيا، نسبتي از كل بازيگران هست. كه فكر مي كنم يك به پنج بد نباشه. يعني اگر ده نفرين، دو نفر مافيا مي شن.
۳- خدا، دو تا آس برمي داره و هشت تا كارت عكس. و اونها رو به طوريكه ديده نشه، بين بازيگران تقسيم مي كنه.
۴- هر كسي كارت خودش رو مي بينه و بعد كارتها توسط خدا جمع مي شه.
۵- حالا هر كسي فقط خودش مي دونه كه چي هست و چي كاره هست.
۶- بازي شروع مي شه.
۷- خدا مي گه : الان شبه. همه چشمهاشونو ببندن. و بعدش فقط مافيا چشماشونو باز كنن. همديگرو شناسايي كنن. خدا هم اونوقت مافيا و پليس ها را از هم شناسايي مي كنه. اون وقت مافيا با چشم يا با دست خيلي آروم به يك پليس اشاره مي كنن. يعني اينكه اونو مي كشن.
۸- خدا مي گه صبح شد. حالا همه چشماشونو باز مي كنن.
۹- خدا اعلام مي كنه كه چه كسي كشته شده.
۱۰- پليس ها و مافيا شروع مي كنن به حدس زدن و حرف زدن در مورد اينكه چه كسي يا چه كساني قاتلند. البته مافيا هم اين وسط حسابي توطئه مي كنن تا تقصيرا رو بندازن گردن يك پليس بي گناه. ديگه اينجا هوش پليساست كه بايد از بين حرفها و عكس العمل ها، قاتلها رو شناسايي كنن.
۱۱- خدا راي مي گيره تا ببينه كي از همه بيشتر مظنون هست. هر كي بيشتر راي بياره اون كشته مي شه. حالا اگر پليس باشه كه بيگناه كشته شده. اگر هم مافيا باشه كه خوش به حال پليسا.
۱۲- دوباره شب مي شه و توي شب مافيا يكي ديگه رو مي كشن. و همينطور تا آخر.

مي تونين دستورالعمل درست اين بازي رو توي سايت مافيا پيدا كنين.
شين جان، موفق باشي.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 12:53  توسط آزاده حائري  | 

پنجره باز است. برگ درخت حتي يك تكان كوچك هم نمي خورد. باد بي باد. هوا گرم است. خورشيد كم كم قدم رنجه مي كند و مي خواهد به سرزمين كوچك ما بتابد. بلند مي شوم. كولر را روشن مي كنم و دوباره دراز مي كشم. نسيم خنكي مي وزد. چقدر اين نسيم خنك كولري با نسيم خنك پاييزي متفاوت است. اين نسيم خنك كولر مرا به سالهاي قبل مي برد.

چقدر به نظر دور مي آيند. امتحانهاي ثلث سوم تمام شده است و اتاقم پر است از كتابهايي كه از روز اول امتحان روي ميز و روي زمين تلنبار شده اند تا روز آخر، همگي روانه سطح آشغال شوند. روز آخر چقدر برايم شيرين بود. روز اتاق تكاني بزرگ. اتاقم تميز مي شد. مرتب و قشنگ.

يكي دو سال برنامم اين بود كه صبح زود بلند مي شدم و با مامانم مي رفتم پارك ملت پياده روي. برمي گشتم ، هنوز هوا خيلي روشن نبود. مي خزيدم زير لحاف. هواي خونه خنك. رمان دزيره رو دستم مي گرفتم و مي خوندمو از هواي لطيف اتاقم و از ظاهر قشنگ و مرتب اون ، لذت مي بردم.

امروز چقدر از اون روز دوره. اما خوشحالم كه يك نسيم خنك صبح گرم تابستان، منو ياد اون روزا مي ندازه. به ياد تابستان هاي دوران مدرسه. به ياد كتاب دزيره و كتابهاي مجيد. صداي گرم خورشيد، منو ياد صدا چرخ خياطي مامان مي ندازه. چقدر اون صدا به من آرامش مي ده. اون صدا يعني اينكه مامان هست و داره نفس مي كشه و داره زندگي مي كنه. و من هميشه كنار تيكه پارچه هاش دراز مي كشيدم و نگاهش مي كردم. آخرش هم يك خياط ماهر نشدم. بهم مي گفت بيا دكمه هاي لباسا رو تو بدوز ، بابتش بهت پول مي دم. اما من بيكار بودن رو ترجيح مي دادم. خوب ديگه تنبلي شاخ و دم نداره.

 

توي اين فكرا بودم كه دوباره خواب رفتم. مطمئنم كه چندين سال بعد، وقتي كه نسيم خنك صبح تابستان مي وزه، من به امروز فكر مي كنم. به اينكه سحر، از خواب بيدار مي شدم و با تكانهاي سحري بهار، زندگي جديد ديگري را تجربه مي كردم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:25  توسط آزاده حائري  | 

مدتيه كه فاميل يك بازي ياد گرفتن به اسم مافيا و چندباري كه همه دور هم جمع شدن، اين بازي بين المللي رو انجام مي دن. بازيه جالبيه. اونايي كه دزد و پليس بلدن ، مي گن يك كمي مثل اونه. مافيا پليسا رو مي كشن و پليسا بايد بگردن و مافيا رو پيدا كنن.

قشنگيه اين بازي اينه كه اصلا احساسات دخيل نيست. اگر مافيا باشي ممكنه زنتو بكشي و اگر پليس باشي ممكنه به دختر شك كني. يك بازيه كاملا جدي !! البته وقتي كه مادر بزرگ وارد بازي مي شه و به هيچ كس جز عروسها و دامادها شك نمي كنه، بازي پر از خنده مي شه.  

به من پيشنهاد شده كه در اين دو ماه باقيمانده، از آزاديم نهايت استفاده رو بكنم. من به جز سينما و رستوران رفتن، كار ديگه اي به ذهنم نمي رسه كه توي اين گرما انجام بدم. اونايي كه حاضرا براي فيلم روز سوم من و علي را همراهي كنن، خبر بدن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 9:48  توسط آزاده حائري  |