تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
علي گفت :
    آزاده از وقتي خونه موندي چقدر اخلاقت خاله زنكي شده !
من گفتم :
    .... (چيزي براي گفتن نداشتم)
علي گفت :
    همش مي شيني پيش اينو اون ، از اينو اون غيبت مي كني !
من گفتم :
    ... (چيزي براي گفتن نداشتم)

من فكر كردم : 
    مي گن سكوت علامت رضاست و من ناخودآگاه با سكوتم حرفش رو تاييد كرده بودم. فكر كنم راست مي گفت.
بعدش فكر كردم ببينم چي باعث شده كه من خاله زنك بشم.

نتايج حاصله :
۱- صحبت تلفني بيش از گذشته با دوستان ، آشنايان و فاميلها.
۲- تعدد مهماني ها
۳- عدم خستگي در نتيجه داشتن انرژي كاذب براي كارهاي بيهوده
۴- عدم مطالعه از هر نوع
۵- چت كردن

راه حل :
۱- مطالعه كتاب به جاي تلفن و تلويزيون
۲- رفتن به كلاس زبان
۳- پياده روي بعد از ظهر هر روز در پارك
۴- خواندن كتاب براي بهار
۵- تهيه غذا كه البته اين كارو الان هم دارم انجام مي دم

از همه دوستان عزيز خواهش مي كنم اگر كار ديگه اي رو سراغ دارن كه من مي تونم انجام بدم ، بهم پيشنهاد كنن. خيلي ممنون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:44  توسط آزاده حائري  | 

هيچ وقت شعر كودك بلد نبودم و هيچ وقت هيچ قصه اي براي كسي نگفتم. راستش بلد نيستم . شايد اگر بلد بودم ، مي گفتم.
تنها شعري كه بلدم، در واقع لالايي كه بلدم همون لالايي غم انگيز قديمي هست كه چرا و چه جوري يادم مونده ، خدا مي دونه.
لالا لالا ، گل پونه
گدا اومد در خونه
نونش دادم بدش اومد
گدا رفت و سگش اومد
به نظرم غمگين تر و زشت از اين لالايي براي يك نوزاد كوچولو ، نمي تونه وجود داشته باشه.
****
ديروز با علي رفتيم شهر كتاب و بالاخره چند كتاب شعر و يك كتاب داستان خريدم تا پس از مطالعه آنها يك مقدار به معلومات قصه گويي و شعر خوانيم اضافه بشه.

لالايي مدل ۸۶:
مامان من مي خواد منو
خوابم كنه نمي تونه
يه ساعته براي من
داره لالايي مي خونه

ساكت باشين كه دارم
يه خواب خوب مي بينم
خواب مي بينم تو باغم
يه گل دارم مي چينم

همه برين بخوابين
نمي بينيد خوابيده م؟
فردا مي گم براتون
ديشب چه خوابي ديده م.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:49  توسط آزاده حائري  | 

علي رفته سفر. سه روز.
آخرين باري كه از علي جدا شدم يادم نمي ياد. شايد موقع سربازيش بود. نه ، يادم اومد. فوت عمم بود كه من دو شب رفتم سبزوار. سال پيش بود.
به بودنش خيلي عادت كردم. هيچوقت فكر نمي كردم كه يه روزي بشه كه به شوهرم اينقدر عادت كنم. من كه اصولا يك آدم مستقل و منطقي و نيمه عاطفي هستم ( منظورم اينه كه توي خانواده اصولا به كسي خيلي وابسته نيستم) به علي خيلي وابسته شدم.
خوب علي آقا، خواستم بگم كه دلم برات خيلي تنگ شده و جات اينجا خيلي خاليه. اميدوارم كه زود برگردي.
كنجد هم داره برات دست تكون مي ده و سلام مي رسونه .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:10  توسط آزاده حائري  | 

باور كردني نيست.

يك موجود زنده، توي وجودت. اينقدر ساده و زيبا . در عين حال پر از پيچيدگي، پر از رمز و راز . با اين موجود زنده فقط با حس لامسه ارتباط بر قرار مي كني.
نمي بينيش ،
صداشو نمي شنوي ،
بوشو حس نمي كني،
مزه اي نمي ده ،
فقط حسش مي كني. با تمام سلولهاي شكمت. فقط با اين حس ، عاشقانه پرستشش مي كني، دوستش داري، قربون صدقش مي ري و خلاصه پر از حيرت مي شي.
حيرت از اينكه چه طور چنين چيز با ارزشي رو خداوند به تو مي ده ، بدون اينكه ازت چيزي طلب كنه. چنين عشقي رو توي وجود تو پرورش مي ده كه تو هر لحظه ازش لذت ببري و پر بشي از خوشي اما هيچ بهايي بابت اون نپردازي.

اونقدر اين موجود كوچك و اين انسان بزرگ، پر از رمز و رازه ، كه ترجيح مي دم در موردش خيلي فكر نكنم. فقط خدا رو به خاطر همه نعمتهاش شكر كنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:54  توسط آزاده حائري  | 

عكس ديدن، هميشه شادي آوره.

مخصوصا عكساي خيلي قديمي . اون عكسايي كه بچه ها توش بزرگ شدن. جوونا ميانسال شدن. ميانسها پا به سن گذاشتن و پيرترها هنوز زنده هستن.

 

قديم ترها عكس گرفتن سخت تر بود. سالي يكي ، شايد دو تا . اما هموني كه بود ، قاب مي شد و مي رفت روي ديوار يا روي در گنجه كه هميشه ديده بشه.

 

بعدش كه دوربين عكاسي شخصي شد، يك كمي راحت تر شد . مثلا سالي يك حلقه فيلم . مثلا عيد به عيد. عيد 10 تا عكس مي گرفتي و براي اينكه يك حلقه فيلم 32 تايي تموم بشه ، تا آخر سال دنبال سوژه مي گشتي تا بالاخره حلقه فيلم تموم بشه و تو بتوني عكسايي كه اون همه با شوق و ذوق گرفتي چاپ كني و ببيني . اين عكسها رو مرتب مي چيدي توي آلبوم و مي ذاشتي توي كتابخونه و هر چند ماهي يك بار مي رفتي سراغ آلبوم و يك ورقي مي زدي و يادي از گذشته ها مي كردي.

 

حالا ديگه همه دوربين ديجيتال دارن. توي مهموني ها ، توي پارك ، توي عروسي ، زير بارون ، هر لحظه كه دلشون بخواد ، عكس مي گيرن ، 100 تا ، 1000 تا ، شايد هم ميليون تا .

 

اما خيلي وقته كه از اين ميليون تا عكسي كه من و علي گرفتيم ، هيچ كدومشون قاب نشدن و يا توي آلبوم نرفتن . گاهي يك بار يك سري به عكسها مي زنيم و از اينكه سر جاشون ، توي هارد كامپيوتر هستن خوشحال مي شيم و بعضي وقتها هم از اينكه از عكسهامون نسخه پشتيبان نداريم ، نگران مي شيم.

 

تصميم گرفتيم يك سري به عكسا بزنيم و يك سريشو چاپ كنيم و چند تا شو هم قاب كنيم.

 

از عكس و مكس كه بگذريم، پيشنهاد مي كنم كه يك سري به وب لاگ آقاي الف بزنين و كامنت "دلم چينه" رو بخونين.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:22  توسط آزاده حائري  |