تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

روزي نيم ساعت مي رم پياده روي . تا سر كوچه مي رم و برمي گردم. چون يواش مي رم اينقدر طول مي كشه. هر روز هم يك چيز كوچيك يا از سوپر ماركت مي خرم يا از ميوه فروشي . راستش چهره شهر توي اين ساعت از روز با ساعت ۷ صبح يا ۶ بعد از ظهر خيلي فرق مي كنه.

كوچه ها خيلي ساكتند. ماشين ها آروم مي رن . انگار كه اصلا عجله ندارن. بوق نمي زنن. از در هر خونه اي كه رد مي شي ، بوي غذا مي ياد. آدمها هم اصلا عجله ندارن. تند تند راه نمي رن. اخم نكردن. دعوا نمي كنن. البته ناگفته نماند كه گروه سني آدمهاي پياده روي اين ساعت، بالاتر از گروه سني آدمهاي پياده رو ساعت ۷ صبح است.

خلاصه كه پياده روي توي اين ساعت، بهم خيلي مي چسبه. مخصوصا توي اين فصل و اين هوا.

يك كتاب جديد دارم مي خونم . "شاه كشي" قسمت اول. از آغاز تا پايان سلسله ساسانيان. هميشه دوست داشتم بدونم كه اين ايران قدرتمند گذشته، چي بوده و چه جوري بوده. اگر شما هم به گذشته اين سرزمين پارسي علاقه مندين، خوندن اين كتاب را توصيه مي كنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 16:6  توسط آزاده حائري  | 

امروز اولين روز بازنشستگيمه. ديگه سر كار نمي رم. ديروز خداحافظي كردم و از امروز شدم يك آدم جديد. نام : آزاده ، شغل : خانه دار

بايد يك برنامه ريزي درست حسابي بكنم كه حوصلم سر نره. حتما شما رو در جريان برنامه يك خانه دار قرار خواهم داد.

كنجد ما ، يك كمي تكون تكون مي خوره. بعضي وقتها هم يك لگدهاي ظريفي مي زنه. فكر كنم وقتي جاش تنگ مي شه، اعصابش خورد مي شه و اعتراض مي كنه.

شايد سوال كنين چرا اسم بچمونو گذاشتيم كنجد ؟ راستش اولين باري كه تونستيم تجسمش كنيم، اندازه يك كنجد بود . اين بود كه اسمش شد كنجد. حالا بايد صبر كنيد تا يك اسم واقعي براش بزاريم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 13:30  توسط آزاده حائري  |