امروز صبح ، از وقتي از خونه اومديم بيرون تا وقتي رسيديم دم شركت ، مسافتي كه فقط 10 دقيقه راه هست، سه تا دعوا ديديم !! يكي پيچيده بود جلوي يكي ديگه بعد راننده دومي بهش بر خورده بود. پيچيده بود جلوش ، نگهداشته بود، اومده بود پايين تا حال راننده اوليه رو بگيره.
البته چنين كاري توي مملكت ما خيلي هم دور از انتظار نيست. همه اعصابا دربو داغونه. شايد اگر من هم جاي اونها بودم و اعصاب معصاب نداشتم همين كارو مي كردم.
البته نه، من مثل اين چاله ميدونيا ، هيچ وقت از ماشين پياده نمي شم و با يك راننده تاكسي عوضي دعوا نمي كنم. مطمئن باشين اگر يك روزي اعصابم اينقدر خراب بشه كه نتونم رانندگيه اين راننده تاكسي هاي گاري سوار رو تحمل كنم، يك اسلحه پيدا مي كنم و خيلي محترماني شيشه ماشينو مي كشم پايين ، و يك گلوله تو مغز پوك راننده خالي مي كنم.
به همين راحتي !
صدام مرد.
فقط يك خط ، فقط دو كلمه ، فقط سه بخش : صد - دام – مرد .
مرگش به حق بود؟ ناراحت شدين؟ ما مي تونيم قضاوت كنيم؟
مامانم مي گه آرزوي مرگ كسي رو هيچ وقت نبايد كرد. دارم فكر مي كنم كه واقعا آرزو نكردم؟ يك زماني كه "مرگ بر صدام" خيلي گفتم. يا "خدايا مرگش بده" . يا "الهي بميره" .
حالا مرده . وقتي كه ديگه كار از كار گذشته و هزاران نفر مردن.
صدام به تاريخ پيوست. مثل هيتلر. حالا ديگه از صدام هم هزاران فيلم مي سازن. از جنايت هاش. شايد هم بعدا بگن كه آدم خوبي بوده !
برام مهم نيست كه بعدا دربارش چي ميگن. فقط اينو مي دونم كه بعد گذشت اينهمه سال، هنوز با صداي تركيدن يك بادكنك، مي چسبم به سقف خونه. فكر مي كنم من يكي از افرادي هستم كه كمترين آسيبو از جنگ ديدم. عزيزمو توي جنگ از دست ندادم. دستو پام روي مين قطع نشد. جنگ زده و بي خانمان نشدم. موج منو نگرفت. من فقط يك شاهد بود. شاهد موشك و بمبي كه مي ريخت روي سر مردم. شاهد خونه هاي خراب. شاهد پلاك هاي بي جسد. شاهد قحطي جنگ. فقط يك شاهد.
اما با اين همه، از اينكه صدام بالاي دار، خواهش مي كرده كه اعدامش نكنن، دلم نسوخت. از اينكه مرد، ناراحت نشدم. چون صدام جنايت كرده بود. اون مردم رو سفيد و سياه نگاه كرد و سياه ها رو كشت.
اي كاش خيلي قبل تر از اين، مي كشتنش. وقتي كه خيلي از آدما نمرده بودن. راستي چرا اينقدر دير؟
به بازيه شب يلدا دعوت شدم. البته از شب يلدا گذشته ، شما به بزرگيه خودتون ببخشيد.
دستور بازي :
کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.
1- قديما ! اونقدر جورابامو نمي شستم كه از كثيفي مثل چوب مي شد.
2- لوس بابا بودم. هر شب بايد پشتمو مي خاروند تا خوابم ببره.
3- بازهم قديما ! يه عروسك كوچيك مي ذاشتم زير لباسم ، روي شكمم، يك كمي باهاش راه مي رفتم و بعدش دنياش مي اوردم.
4- دوست داشتم و دوست دارم كه آواز خوندنو ياد بگيرم.
5- از دوران بچگي تا همين الان كه در خدمت شما هستم، وقتي از خواب بعد از ظهر بيدار مي شم تا يكي دو ساعت بد اخلاقم.
من هم : آقاي شكلاتي ، ياسمنگولا ، AllOfThem ، سهراب سيبيلو ، پلاك صفر رو دعوت مي كنم.