توي ترافيك گير كرده بودم. هوا داشت كم كم تاريك مي شد. ديرم شده بود. امان از دست اين ترافيكو تهران بوگندو راننده هاي ديوونه و خلاصه همه چيز.
با خودم غرغر كردم. با خدا. سرش داد زدم. به قول علي ناشكري كردم.
1 دقيقه بعد :
رسيدم به ميدون. هوا باروني بود. ترافيك تموم شد. ديگه داشتم مي رسيدم. دو طرف خيابون صف تاكسي بود. يك صف طولاني اين ور ، يك صف طولاني تر ، اون ور . همه زير بارون وايساده بودن منتظر ماشين و من توي ماشين خودم نشسته بودم و راحت گاز مي دادم و تازه هواي ماشين هم خيلي مطلوب بود. خدايا شكرت. دستت درد نكنه كه به من ماشين دادي تا مثل اين بدبختا مجبور نباشم كه توي صف، توي اين هواي سرد بايستم!!!!
30 ثانيه بعد :
به نظرتون خدا با يه همچين آدمايي چي كار مي كنه ؟ محلشون نمي ده ؟ عصباني مي شه ؟ بهشون مي خنده ؟ نا اميد مي شه ؟ فكر مي كنه كه طبيعيه ؟ قهر مي كنه ؟ خوشش مياد ؟
وقتي فكر كردم كه چرا خدا رو شكر كردم فهميدم كه از ترس بوده . از ترس اينكه منو توي سرما وسط خيابون فراموش نكنه .از ترس اينكه ناشكريمو تلافي نكنه . از ترس اينكه اگر يك وقت عصباني بشه حال و روزمو چپه نكنه .
اما مي دونم كه اين شكرم بي خوديه. خدا يك فيلتر گذاشته كه شكراي از روي ترس رو نمي شنوه .
پدر بزرگم هميشه وقتي سفره ناهار پهن مي شد و همه براي غذا خوردن مي نشستن دور سفره مي گفت اول بگو بسم الله رحمن رحيم بعد غذاتو شروع كن. اين همون شكريه كه نه از روي ترس ، بلكه از روي رضايت به لبت مي ياد.
مطمئنم كه خدا فقط همون شكري كه سر سفره پدربزرگ، گفتم رو شنيده كه من امروز اينقدر خوشبختم.
"گفته كه اسمش رو نگم. اگر دوست داشت مي تونه در اين جايگاه خودشو لو بده !"