جالب بود كه بالاخره اين تلويزيون، يك بار هم از تولد گفت نه از مرگ.
اولين جمله اي كه از شعر سهراب سپهري با يادآوري تولد اين هنر مند به يادتون اومد، برام بنويسين.
قرار بود بياد
يك روز ظهر
مي خواست مهمون خونم باشه ، مهمون دلم
به خدا گفتم: يك كاري كن كه رئيسم بهم مرخصي بده.
مرخصي داد.
خيلي كار داشتم . بايد خريد مي كردم . براي يك ناهار عالي
به خدا گفتم: يك كاريش بكن، دستم خاليه.
بهم خبر دادن كه جايزه بردم. از همين جايزه هاي بانكي كه همه ازش نااميدن !
رفتم خريد.
صبح پاشدم. آب قطع بود.
به خدا گفتم : امروز نه، خواهش مي كنم.
خدا شنيد.
همه چي مرتب بود.
قرار بود كه ظهر بياد. وقتي آفتاب رسيد وسط آسمون
به خدا گفتم : آفتابتو زودتر برسون وسط آسمون. آخه مي دوني كه دلم بي قراره.
تيك تاك
تيك تاك
آفتاب سر جاش نموند.
داشت مي رفت.
تيك تاك
تيك تاك
چرا نمي ياد؟
نكنه پشيمون شده ؟
نكنه آدرسو بهش اشتباه دادم؟
نكنه روش نمي شه ؟
چرا زنگ نمي زنه ؟
نكنه زنگ زده و من نشنيدم ؟
زنگ ؟ واي خدا ، زنگ خونمون خرابه !
...
رفتم پايين. پشت در كسي نبود.
عصباني بودم.
به خدا گفتم : چرا اينجوري شد ؟ تو نمي خواستي .
اومدم بالا.
نشستم.
تو نمي خواستي. مگه نه ؟
زنگ خونم خورد.
خودش بود.
آره ، بالاخره زنگ زد .
زنگ ؟ مگه درست شده ؟
شرمنده شدم.