شب خوبي بود.
براي آن شب لحظه ها را بسيار شمرده بودم.
انگار كه من يك وسيله براي خوشحالي ديگران بودم و خوشحالي ديگران، خوشبختي من را چند برابر مي كرد.
همه جا گل بود. همه جا سبز و قرمز و زرد.
همه جا آهنگ بود و رقص.
همه جا نور بود و زيبايي.
و من سفيد بودم و عاشق.
دست همديگرو گرفته بوديم.
انگار كه اگر همديگرو ول مي كرديم، خوشبختي گم مي شد.
مي خنديديم . مي رقصيديم.
انگار كه اگر شادي نمي كرديم، زمان متوقف مي شد.
امشب فقط ما هستيم. من و او. بدون ديگران. بدون رقص و آواز و سرود.
امشب در باهم بودنمان، غبار روزمرّگي را از روي عشقمان پاك مي كنيم، گلدان خانه مان را پر از گل مي كنيم. همه چراغهاي خانه را روشن مي كنيم، و حلقه هاي پيوندمان را بار ديگر جلا مي دهيم.
ما مي خنديم و خداوند را به شكرانه خوشبختيمان، سپاس مي گوييم.
درآستانه فصلي هستم. در آستانه بزرگ شدن. زن شدن. شايد پيش از اينها از من چنين انتظاري مي رفت. اما نه، اعتراف مي كنم كه هنوز بزرگ نشده ام.
خدايا چقدر بزرگ شدن سخت است. بزرگ شدن يعني پذيرفتن مسئوليت تمامي اشتباهات. بزرگ شدن يعني به دوش كشيدن مشكلات آنهايي كه فكر مي كنند تو بزرگ شده اي. بزرگ شدن يعني گريه نكردن.
كاش در كودكيم گم مي شدم.
عروسكم را در آغوش مي كشم. محكم. او نيز كودكي است كه در كودكيش گم شده است. انگار كه مرده است. چشمان آبيش. موهاي زرد رنگ فرفري، لباس چهارخانه آبي، دهاني كه فقط براي خوردن شير آفريده شده، و دستاني كه آماده است تا به گردنت آويزان شود.
دوستش دارم.
دستاني خشن كه از سالها كار و تجربه خبر مي دهند. موهايي سفيد كه مي گويند در آسياب سفيد نشده و صورتي پر از خطهاي كج و معوج كه نمي دانم زمانه با چه قلم مويي آن را بر چهره اش كشيده است. آرام ايستاده ام. پر غرور، گرفتار، خودسر، زودرنج. و او بسيار از من انتظار دارد چون مي انديشد كه من بزرگ شده ام.
من يك كودكم.
تاريك است. بايد بگذرم. آهسته مي روم. چقدر دير مي گذرد. مي دوم. در تاريكي به ديوارها مي خورم. زمين مي خورم. بلند مي شوم. به كجا مي روم ؟
در آستانه فصلي هستم. در آستانه بزرگ شدن.
فقط خواستم بگم که کاش فردا هم تعطیل بود .
ديگه چيزي براي نوشتن ندارم !!
قرار بود که یک اتاق دو تخته به صورت خصوصی در اختیار ما قرار بگیره. وارد اتاق شدیم. یک جوون با مادرش و برادرش توی اتاق بودن. مریض لباس آبی بیمارستان رو تنش کرده بود و لب تخت نشسته بود. سرش مو نداشت. واضح ترین علامت برای مشخص کردن یک مریض شیمی درمانی سرطانی. از شهرستان اومده بودن. اون جوون واقعا مثل یک دسته گل بود. خوشگل و خیلی جوون. اذان گفتن. با سنگ تیمم کرد و با سرم دستش نماز خوند. حتما از خدا خیلی چیزا طلب کرد.
وقتی ما داشتیم سر یک اتاق خصوصی بحث و جدل می کردیم و اوقات خودمونو و بقیه رو تلخ می کردیم، یک مادر دردمند کنارمون بود که از ذره ذره آب شدن دسته گلش اشک توی چشماش جمع می شد.
براش دعا می کنم که خوب بشه. آخه خیلی حیفه. اندازه اون شبی که برای مریم اسماعیلی با علی دعا کردیم دلم گرفته . خدایا اون جوونو شفا بده.