تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
مي خواستم كه مطلب گذشتمو اصلاح كنم. راستش كامنت خانم شين، درست بود. ما مردهايي زن نما نيستيم. وقتي اينجوري مي گي يعني اينكه مردها كامل هستن و ما داريم پا جا پاي اونها مي ذاريم. در حاليكه اينطور نيست. ما موجوداتي هستيم كه وظيفه زن و مرد را ، آنچه كه گذشتگان قانونش كرده اند، به دوش مي كشيم. شايد به قول خانم شين ، اصلا قاطي كردن اين دو وظيفه اشتباه بوده. هر كي بايد سرش به كار خودش باشه، زنها خانه داري، بچه داري، آشپزي و لباس شويي كنن و آقايون برن بيرون و نون دربيارن و شبها با دستهاي پر بيان خونه !!

اما در حال حاضر اين تقسيم وظايف چندان هم خوشايند ما نيست. ما باهوش تر و بلند پرواز تر از اوني هستيم كه بخوايم توي خونه بمونيم. براي همين، براي اينكه خودمونو ثابت كنيم، از خونه ها اومديم بيرون و دست و پا مي زنيم تا يك جايي توي جامعه خودمونو ثابت كنيم و البته اين دستو پا زدنها هم بي نتيجه نبوده ، اما براي رسيدن به جايي كه اين موجودات مرد نما، زن باشن و زن نما، هنوز خيلي فاصله داريم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:46  توسط آزاده حائري  | 

تا حالا پشت سر يك خانوم توي رانندگي بوق زدين؟ من زدم. آخه خيلي فس فس مي كرد.

آقايون راست مي گن كه خانمها بد رانندگي مي كنن. البته اونها پير مردها رو هم به مجموعه تك عضوي خانمها اضافه مي كنند. و البته من هميشه با اونها موافقت كردم. راستش به نظر من كفشهاي پاشنه بلند، ترس از شكستن ناخنهاي بلند، عقب رفتن روسري، دستوپاگير بودن مانتو يا چادر، باعث مي شه كه خانمها آهسته تر حركت كنند و در مواقعي كه بايد سريع عكس العمل نشون بدن، نشون ندن. و اون وقته كه صداي بوق ماشين پشت سري بلند مي شه و خانمها به بد رانندگي كردن محكوم مي شن.

من هم يك زنم و تا حالا فكر نمي كردم كه وقتي از آقايون درباره بد رانندگي كردن خانمها حمايت كنم، انگار كه دارم تف سر بالا مي ندازم !

من آدم بي دست و پايي نيستم و مي تونم تمام كارهايي رو كه يك مرد انجام مي ده، انجام بدم. ناخنهامو كوتاه كنم، كفش كتاني بپوشم، از اينكه روسريم بيافته نگران نشم، مانتوي كوتاه تنم كنم، كنار خيابون به تنهايي پنچر گيري كنم، در جايگاه پمپ بنزين پياده شم و بنزين بزنم، وقتي تصادف مي كنم به جاي گريه كردن از حقم دفاع كنم، معاينه فني ماشين رو بگيرم، ماشين رو به تعميرگاه ببرم، ماشين رو بشورم (ياخودم، يا كارواش)، وقتي ماشين جوش مياره وايسم و از همسايه ها آب بگيرم و ماشين رو راه بندازم و خلاصه ...
وقتي شما همه اين كارها رو بكنين ديگه خيل اهميتي نداره كه آيا توي اتوبانها تند مي رين يا نه! اهميتي نداره كه دل لايي كشيدن رو ندارين! اهميتي نداره كه جلوي اتوبوس و كاميون نمي پيچين! ديگه اهميتي نداره پشت سر يك ماشين خلاف كار، بوق ممتد مي زنين! ديگه اهميتي نداره كه شما آقايون چي مي گين.

مطمئنا آقايون باز هم دلايل خودشونو در مورد قبول نداشتن رانندگي خانمها ميارن، اما من فكر مي كنم همش توجيه كردنه. توجيه كردن خودشون. چون فكر مي كنن كه هميشه شجاع ترين، باهوش ترين، با عرضه ترين، و با حال ترين آدمهاي دنيا هستن.
شجاع هستن، چون از اتوبوس نمي ترسن،
با هوش هستن، چون مي تونن با پليس تباني كنن،
با عرضه هستن، براي همين اونها اجازه زدن بوق ممتد را دارن،
با حال هستن، براي همين لايي مي كشن،

راستش دلخورم، از اينكه ما، نسل امروز، مردهايي زن نما هستيم. ما مثل مردها كار مي كنيم ولي مردها مثل زنها با ما رفتار مي كنن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 9:41  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره به لطف خانواده ما هم از تعطيلات وسط هفته استفاده كرديم و راهي سفر شديم.

هر جا كه ما رو راه نده، اين ارگ گوگد، راه مي ده! با صفا بود. جاي همه دوستان خالي. سكوتش براي اعصابهاي پر سرو صداي تهراني ها، بهترين موسيقي هست. حياط پر درخت و حوض آبي وسط اين ارگ، من رو به ياد خونه پدر بزرگ مي اندازه. حاضر بودم هر چي دارم بدم و يك شب، روي تخت وسط حياط، زير آسمون پر ستاره و يك كمي ابري، بخوابم. اما چه حيف كه قانون ارگ يا شايد زن بودن من، يا شايد تنها نبودنم، يا شايد نداشتن پشه بند، يا شايد كم رويي، يا شايد بي عرضگي، يا خلاصه نمي دونم چي، باعث شد تا صبح در حسرت هواي تازه و شب مهتابي، توي يكي از اتاقهاي ارگ كه قديمها حجره بوده و امروز يك اتاق با امكانات خوب توريستي، بخوابم. يك زندگي مدرن !

مطمئنم يك روزي يك خونه حياط دار مي خرم. با يك حوض آبي و باغچه هايي به شكل نيم دايره كه دور حوضو گرفتن. دوست دارم با اين خونه، براي نوه هام خاطره درست كنم. همونطوري كه پدر بزرگم براي من خاطره ساخت و رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 9:47  توسط آزاده حائري  | 

حتما براي شما هم اتفاق افتاده !

يه هو همه كارا با هم مي شه. علي زانوش توي ورزش مي پيچه ! عصب كمر بابا، لاي ستون فقراتش گير مي كنه ! تولد چند تا عزيزت ميافته توي يك هفته ! آسانسوري دعواش مي شه و قهر مي كنه ! درد ميخچه پات يه هو تشديد مي شه ! سر كار، چند تا كار با هم بهت ارجاع مي شه ! عذرا خانوم كه هر دو هفته يك بار مي ياد خونت و بهت كمك مي كنه ، دائيش مي ميره ! دوستت از خارج مي ياد كه ديدار تازه كنه ! عروسيه اون يكي دوستته ! و ...

من توي ماه گذشته همه اين كارا رو با موفقيت پشت سر گذاشتم . و امروز يك كمي سرم خلوت شده. خدا رو شكر. خيلي شلوغ پلوغ بود اما حالا اوضاع و احوال آروم شده.

يك صبح گرم تابستان، در حاليكه صداي يكنواخت كولر مي ياد، با درخشش شديد آفتاب كه از شرق به اتاقت مي خوره و صداي چند تا پرنده ، با يك كش و قوس از خواب بيدار مي شي و سعي مي كني كه يك روز شاد و سالم رو شروع كني.

روز نو مبارك

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 13:33  توسط آزاده حائري  | 

چند وقته يك حرفي توي گلوم گير كرده ، اما نمي دونم از چه نوعيه.

 

آخه حرف چندين نوعه.

بعضياشونو بايد گفت .

بعضياشونم گفتني نيست. فقط مي توني اونها رو قورت بدي. يا از گوشات بدي بيرون ! يا جيغ بزني ! يا بخندي ! يا اينكه با مهارت آبشون كني و بريزي توي چشمات !

بعضي وقتا حرفتو با بغل كردن اوني كه دوستش داري مي گي ، يا بوسيدنش يا نوازشش. در سكوت تمام.

حالا به نظرتون حرف من چيه . از كدوم نوعه.

وقتي يك كمي بهش فكر مي كنم مي بينم كه اصلا من حرفي براي گفتن ندارم ! حرف من از اون نوعيه كه اصلا وجود نداره. قكر كنم چند وقت پيش قورتش دادم و حالا توي معدم داره پيچ پيچ مي خوره كه يه جوري در بره J

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 11:10  توسط آزاده حائري  | 

...
" من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است!
نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ، مي چرد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه ها مي دانند، كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك،
گوشه اي روشن و پاك،
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست."

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط آزاده حائري  |