تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )
براي سه روز، رفتم سفر.

با مامانم. دو نفري. به ياد گذشته ها! سفر خوبي بود. همراهي با عزيزي كه خيلي دوسش داري و فكر مي كني كه خيلي دوستت داره و به همراهي و توجهت خيلي احتياج داره.
خوش گذشت اما خب من دلم براي علي تنگ شده بود و همه جا، جاشو خالي مي ديدم.
دنياي جالبيه، بيست و چند سال زحمت مي كشي، بچه بزرگ مي كني، از بودنش لذت مي بري، با مريضي هاش گريه مي كني، اما آخرش مي فهمي كه اون ديگه بچه نيست و بايد بره. امانتي بوده كه بايد برش گردوني !

حالا هر كسي يك جوري اين امانتشو بر مي گردونه. بعضي ها هم خيانت در امانت مي كنن و بچشونو براي هميشه پيش خودشون نگه مي دارن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 7:11  توسط آزاده حائري  | 

به دليل نقل مكان كردن به منزل جديد، تصميم گرفتيم كه يك ميز ناهار خوري جديد بخريم. يك كمي مغازه ها رو گشتيم تا اينكه توسط يك آقايي، مغازه سون (Seven) به ما معرفي شد. رفتيم و يك ميز ناهارخوري شش نفره گرد شيشه اي، پسنديديم و سفارش داديم. فروشنده، ببخشيد،  كارشناس بازرگاني! يك آدم سوسولي بود كه حوصله آدماي فناتيكي مثل من و علي رو نداشت. بي حوصله يك چيزي رو براي ما فاكتور كرد و تا تونست به بهانه هاي مختلف قيمت جنس رو زياد كرد و خيلي با اعتماد به نفس گفت كه روز ۱۴ خرداد، جنس رو به ما تحويل مي ده. يعني يك ماه بعد از سفارش. البته ما گفتيم كه ۱۴ ام تعطيله. اما مثل اينكه اين آقا سرش با يك جاييش بازي مي كرد، گفت كه نگران نباشين، همون ۱۴ ام.
وقتي ما از اين مغازه خريد كرديم، و از كشف تازه مون كه همين مغازه باشه، كلي باد به غبغب انداخته بوديم، متوجه شديم كه همچين كشف تازه اي هم نبوده. توي اتوبان مدرس، يك تبليغ بزرگ از سون رو ديديم. يك آدم بي خيال كه خيلي به آقاي كارشناس بازرگاني سوسول شبيه هست، روي يك مبل لم داده. و خب خيلي تبليغ جالبيه. بعدش هم كه فيلم آتش بس كه تمام مبلمان اين فيلم، متعلق به سون بود. البته اين آقاي كارشناس بازرگاني ، به اين آقاي محمد رضا گلزار هم يك كمي شبيه هست، البته نه از نظر قيافه!
خلاصه سرتونو درد نيارم كه پس از چندين تماس قبل از ۱۴ خرداد، ما براي تسويه حساب روز ۱۶ خرداد مراجعه كرديم، مابقي پول رو هم دو دستي تقديم كرديم، قرار شد كه جنس رو به زودي به ما تحويل بدن. تا اينكه اين آقاي كارشناس بازرگاني زنگ زد و خيلي بي تفاوت گفت كه روز ۲۱ خرداد به ما جنس رو تحويل مي ده !!
البته براي ما يكي دو روز اينور اونور خيلي مهم نبود، اما مي دونين اين آقاي محترم، با اون همه قيافه گرفتن و اعتماد به نفس و غر و پوزش بايد يك كمي ياد مي گرفت كه احترام به مشتري هم بد نيست.
من هم جاتون خالي ، زنگ زدم و با تشويق هاي علي كه آروم نشسته بود و از اينكه من دارم حال اين آقاي كارشناس بازرگاني رو مي گيرم ذوق مي كرد، موفق شدم كه ميزم رو روز پنجشنبه ۱۸ خرداد تحويل بگيرم.  البته خوشحالي من از اين نبود كه ميزم سه روز زودتر به دستم رسيده بود، خوشحالي من از اين بود كه اين آقاي كارشناس بازرگاني، جلوي مشتريي كه من باشم، سرشو يك كمي انداخت پايين و مودبانه تر رفتار كرد.
اما به هر حال، اگر پدر يا مادر، رئيس يا معلم شما خواست كه يك مبلمان خيلي شيك بخره، يادتون باشه اين فروشگاه رو بهش معرفي نكنين. چون مطمئنا ما و شما و خانواده ها ما و شما، به جز يك مبلمان شيك، به احترام، نظم و آداب مشتري گرايي هم احتياج داريم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:18  توسط آزاده حائري  | 

بالاخره مشكلات تموم شد و من و علي و زندگيمون يك كمي سرو سامون گرفتيم. بعضي از مشكلاتم ، منو غمگين كرد، بعضي هاش منو به گريه انداخت، بعضي هاشو حل كردم، بعضي هاشو تجربه كردم. به بعضي هاش خنديدم، اما همش به سر شد.
**********
بالاخره ما به خونه نو منتقل شديم. يك جاي تميز، ساكت و دوست داشتني. امروز دلم مي خواد كه خوشبختيمو با همه مردم دنيا تقسيم كنم.
**********
پنجشنبه رفتم پرده خريدم. تنها بودم. مامانم باهام نيومد. هميشه اين جور كارا رو با اون مي رفتم. اما اون نيومد ! تجربه خيلي سختي بود. از اينكه پيشم نبود دلم گرفت.
**********
سيمين خانم از اين دنيا رفت. ما همه خيلي دوستش داشتيم. سي سال معلم كلاس اول دبستان بود. بايك حساب سرانگشتي ، ۱۰۰۰ نفر بچه رو باسواد كرده بود. اون زن بزرگي بود.
**********
به نظرتون آدم چه جوري مي تونه قدر زندگيشو بدونه ؟ همش بخنده ؟ بي خيال باشه ؟ كار كنه؟ مطالعه كنه؟ ورزش كنه ؟ شكر كنه ؟ يا همه اين كارا رو با هم انجام بده؟

به نظر من در يك كلام، آدم بايد براي اينكه قدر لحظاتشو بدونه ، فقط بايد زندگي كنه !

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 14:53  توسط آزاده حائري  |