تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker گل شمعدوني
من ، گل يك خانواده شمعداني هستم ! ( به نقل از همسرم P: )

چهار سال پيش چنين روزي ...

 

بيست و پنج سال از عمرم مي گذره ، براي تجربه بدست اوردن كمه ، اما براي از دست دادن لحظه هاي دوست داشتني خيلي زياده .

فكر مي كنم كه نسل ما زندگي خيلي سختي رو داره مي گذرونه . خالي از شادي و رنگ . فكر و اميد . من بايد براي خودم كاري بكنم . هر طرف كه سرمو مي گردونم همه مثل منند. همه از خستگي و نا اميدي حرف مي زنن . دوست دارم روزمو با يه شاخه گل نرگس شروع كنم و شبمو با يك خط شعر از كتاب شاملو . چي ؟ مسخرم مي كني ؟ خيلي رمانتيكه ؟ خوب باشه ، مگه چه اشكالي داري آدم رمانتيك باشه ؟ به نظر من عاشق بودن از ماشين بودن بهتره . توي زندگي ما ، جاي يه چيزي كمه ، اون هم آرزو و اميده . چيزهايي كه خيلي آسون مي شه به دستشون آورد و با هاشون مي شه سالها زندگي كرد. فقط كافيه كه بري ، روي يه تپه سرسبز بشيني ، يك نفس عميق بكشي ، يك كمي سرتو بگردوني تا عشق و زيبايي و قدرت و ... همه و همه رو يكجا احساس كني .

 

"پر پرواز ندارم

اما

دلي دارم و حسرت درنا ها

و به هنگاميكه

مرغان مهاجر در درياچه ماهرو  پارو مي كشند

خوشا رفتن

خوشا رهايي

...."

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:10  توسط آزاده حائري  | 

وقتي يكي مي ميميره، همه گريه مي كنيم. سياه مي پوشيم ، بعضي ها كه خيلي احساساتين، توي سرشون مي زنن، مي ريم مراسم خاكسپاري ، شايد بريم غسالخونه، صورت عزيزمونو براي آخرين بار مي بينيم، روش خاك مي ريزيم، فاتحه مي خونيم، خرما مي خوريم، بعدش مي ريم مسجد آخوند روضه مي خونه، بازهم ما گريه مي كنيم، قرآن مي خونيم و آخرش از همه خداحافظي مي كنيم و ميايم خونمون.


وقتي اومدم خونه، روي مبل نشستم، چشمامو بستم. فكر مي كردم. به اوني كه رفت، اوني كه موند، اوني كه دلش مي خواد نره، اوني كه دلش مي خواد بره، خلاصه به همه. زندگي همينه.

 

آمدن ، افتان و خيزان

در به در دنبال تاكستان خوشبختي دويدن

چيدن يك خوشه از آن يا نچيدن

اين تمام زندگاني است

 

هر وقت يك عزيزي رو از دست دادم، تصميم گرفتم كه وصيت نامه خودمو هرچه زودتر بنويسم. اما هنوز ننوشتم. اما اين دفعه مطمئنم كه مي نويسم. نگران نشين ، وصيت ناممو نمي نويسم چون كه مي خوام برم. مي نويسم كه خيالم راحت بشه و تا آخر دنيا، با آرامش زندگي كنم.

اين بار من لباس مشكي نپوشيدم، اشكي نريختم، فرياد نزدم، با خدا نجنگيدم و هراس نكردم. فكر مي كنم ايمانم قويتر شده.

من از همه كساني كه فقط دل غمگينم را ديدند و مرا شاد كردند، بسيار سپاسگزارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:22  توسط آزاده حائري  |