۱- حتما مسافرش رو دو قدم قبل از چهارراه، وسط خيابون يا سر كوچه ، پياده كنه.
۲- وقتي مي خواد سبقت بگيره، از آيينه بغل استفاده نكنه.
۳- حتما به صورت كاملا مماس ، از كنار ماشينهاي گرون قيمت رد بشه.
۴-اگر آينه سمت راست داشته باشه ، بهتره كه با آينه سمت چپ ماشين گرونه هم يك تماسي پيدا كنه.
۵-جلوي تمام آدمهاي كنار خيابون وايسه و براشون بوق بزنه ، شايد كه مسافر باشه و سوار شه.
۶-حتما به ماشينهايي كه ازش سبقت مي گيرن فحش و بدو بيراه بگه
۷- اگر تاكسي جلويي وسط چهارراه مسافر پياده كرد، پشت سرش بوق ممتد بزند و خودش وسط چهارراه مسافر پياده كند.
۸-به هيچ ماشيني كه از فرعي وارد اصلي مي شود و يا مي خواهد دور بزند، راه ندهد.حتي اگر منجر به تصادف شود.
۹- تا جايي كه ممكن است از ترمز استفاده نشود.
۱۰- از برگرداندن مابقي كرايه ماشين خودداري كند، مگر اينكه مسافر اعتراض كند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:22  توسط آزاده حائري
|
از منظومه در رهگذار باد :
" ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي،
بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب.
ابري رسيد،
-چهر درخت از شعف شكفت.
دلشاد گشت و گفت :
- اي ابر، اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟
غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت ! "
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 11:15  توسط آزاده حائري
|
فريدون مشيري :
دلم مي خواست سقف معبد هستي فرو مي ريخت
پليديها و زشتيها، بزير خاك مي ماندند
بهاري جاودان آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبائي و خوبي شنا مي كرد
بهشت عشق مي خنديد.
بروي آسمان آبي آرام
پرستوهاي مهر و دوستي پرواز مي كردند
بروي بامها ناقوس آزادي صدا مي كرد
مگو : -"اين آرزو خام است !"
مگو : -"روح بشر همواره سرگردان و ناكام است"
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد،
و گر اين آسمان در هم نمي ريزد،
بيا تا ما : "فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم"
بشادي : "گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم"
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 11:22  توسط آزاده حائري
|